گاهی قلبم از تپشِ خود به پرواز می‌افتد

گاهی
قلبم
از تپشِ خود
به پرواز می‌افتد
نه به آسمان،
که به نوری
در اعماقِ تاریکی‌اش.
آنجا
پروانه‌ای
می‌سوزد
و من
از خاکسترش
می‌فهمم
زنده‌ام.


سیدحسن نبی پور

تو را با دست خود بر خاک دادم

تو را با دست خود بر خاک دادم
ز بعدِ رفتنت از پا فتادم

به جانم دانه های عشق کاشتی
ولی این گونه تنهایم گذاشتی

چرا این زندگی این گونه تلخ است؟
نصیبم غصه از گردنده چرخ است؟

بدون تو نفس بر من حرام است
به هر جا می روم پیوسته دام است
فلک زنجیر خود بر گردنم زد
در این دام حیات افتاده ام بد

چو دیدم بار اول روی ماهت
زبانم قفل شد از هر حکایت
نگاهت با دو چشمانم گره خورد
به یک آن، دین و دنیای مرا برد
مرا محو دو چشمانت نمودی
که جسم و جان من باهم ربودی


ولی دست فلک آمد به سویت
که بگذارد مرا تنها به کویَت
تو را از من گرفت و برد نامرد
شب و روز مرا پر کرد با درد
تو رفتیّ و ز جسمم جان جدا شد
برای دیدنت سوی خدا شد

به دست خویشتن خاکت نمودم
خدایا کاش من هم مرده بودم

بخواب ای عشق من در زیر این خاک
که رفتی پیش حق با جان من پاک


بهروز بهاری

برایِ فهمِ آغوشت زمانی چشم و گوشی بود

برایِ فهمِ آغوشت زمانی چشم و گوشی بود
تو را با این دلِ بسته، نشاط و عیشُ نوشی بود

نبودت برده شادی را، به یاد آور زمانی که
در این غم‌خانه‌ی محزون، عبور و جنب‌وجوشی بود

جهان در سایه شد وقتی که تو عزمِ سفر کردی
سیه‌روزی که می‌رفتی، چه روزی؟! تیره‌دوشی بود

به یادت سخت مشغولم، تو بودی، زندگی هم بود
همین جنبنده‌ی مرده، جوانِ سخت‌کوشی بود

جنون‌آوازه‌ام بی‌تو نمی‌گنجم در این منطق
سوا از این همه احساس، زمانی عقل‌وهوشی بود

بگویم سرگذشتم را؟ غرورم پیش از این‌ها را؟
همین اذعانِ این احساس، برایَم تن‌فروشی بود

خیالم از سرت رفته، گمانم آن دم آخر
هر آن چیزی که می‌گفتم، جوابت چشم‌پوشی بود

در این قصه دلم گم شد، مرا دیگر نمی‌جویی
اگر از خاطرت رفته... زمانی هم سروشی بود


سروش پیری زنده دل

گفتی سحرگاه به دیدنم بیا

گفتی سحرگاه به دیدنم بیا
از خورشید خواستم
روزی دو بار طلوع کند !


احمد پویان فر

آدمی افتاد در راهِ گناه و عشق و آه

آدمی افتاد در راهِ گناه و عشق و آه
از ازل آغوشِ او شد خانه‌ی نور و پناه

هر که را از عشق محرومش کنی، مجنون شود
دست اگر از دل کشیدی، می‌کنی خود را تباه

هر که را در چاهِ عشق انداختی، یوسف شود
پیرهن بویِ زلیخا می‌دهد در قعرِ چاه

خاکِ ما را با گناه و ناله درآمیختند
با گناه آغاز شد این قصه‌ی اندوه و آه

زندگی یعنی همان تکرارِ رؤیای نجات
در پیِ نوری دویدن، از دلِ شب تا پگاه

آدمی را عشق باید تا بداند کیست او
آدمی بی‌عشق می‌ماند میانِ باد و کاه

هر که را با عشق باشد هم‌نشینی، پادِشاه‌ست
ورنه افتد در اسارت‌خانه‌ی وهم و نگاه

گر خطا کردن گناه است، ای خدا، پس عاشقان
با گناهِ خویش کردند آسمان را تکیه‌گاه

ما خطاپوشانِ صادق، در پناهِ عشق پاک
بی‌گناه آن است تنهاست و ندارد جز گناه


مهرداد خردمند