رفتی تو و از غصه شکستی کمرم را
چیدی تو به یکباره همه بال و پرم را
تو باغ بودی و بهاران ثمرت بود ای گل
تو چه سان از دلت آمد که شکستی ثمرم را
سخت است اگر بی تو بمانم / بسوزم / هرگز
تو ز مجنون شده ها / گیر سراغ و خبرم را
کرده ای خون دل ما را و روانی از پیش
کرده ام بدرقه ی راه تو من چشم ترم را
گفتم نکند وهم و خیا لست نبودت جانا
برگشتم و گشتم همه جا دور و برم را
بعد از این بودن من هیچ نیرزد دیگر
بی تو از سر بنهاد م همه سودای سرم را
بی تو تیمار کند غصه ی تو جان مرا
بانگ غمگین تو آواز دهد گوش کرم را
عاشقش بودم و این عالم جلاد جفاکار
چرخی زد و بگرفت ز کف آن گهر م را
می گشت جدا از برم آن گوهر نایاب
می سپردم به دل خویش نگاه پدرم را
سوخته از داغ نگاهش همه آفاق زمین
کرده خونین غم دوریش . تمام جگرم را
رفتی تو و آتش بز دی سینه ی ما را
بی تو دریا نتواند بنشاند شر ر م را
نادر خدابنده لویی
شنیدم میگویند
چراغی که به خانه رواست
به مسجد حرام است
نه چراغی در کار است
نه مسجدی
فقط آدمی،
با دلی ترکخورده
که در جمعِ زوجها
حرام میشود،
غمش را
تهِ کولهباری،
بیصدا
میکشد
و تمام شب
نقشِ آدمِ خوشحال را
بیجایزه
بازی میکند
امیر محمد نیک چهره
عشق شیرینم
دلتنگی های تب دارم
تویی
بیا
تا دست در دست هم
بر روی سنگ فرش های
خاطرات قدیمی
قدم برداریم
به سوی پناه گاه
عاشقی ها
صدای خش خش هایی
طلایی
قدم هایمان را
نوازش میکند
قار قار های سیاه پوش
گوش هایمان را
نوازش می دهد
و
وحدت بارش
مروارید های ابی
روحمان را
نقاشی می کند
زنگ تلخ ریاضی
با تو
شیرین بود
دو توت و سه توت
شاه توت قلبم
میشدی
زنگ فارسی با تو دلچسب
بود
با تو فرهاد قله ها
یا
فروغ شب های
بی ستاره میشدم
زنگ دینی افسرده ی خسته
بودم
با توقصه گوی دلها
میشدم
ای مرد رویایی من
وجود مهر انگیزت
حیاط خاموش را
چراغانی می کند
مدرسه برای ما
زنگ نامه های
آتشین
زبر نیمکت های چوبی
بود
زنگ اعترافهای
شعله ور پنهان
در صف پر شور
عدسی
و
زنگ قایم باشک های
عاشقانه بین کلاس های
عشق
صبا حاجی بابایی
تمامِ تلاشم
این است
که انسان
از دین
بیدار شود.
نه با فریاد،
نه با انکار،
بلکه
با برداشتنِ سایهای
که سالها
بهجایِ خودش
راه رفته است.
تو مسئولی
برای هر دستی
که بالا بردی
و
برای هر دستی
که در جیبِ ترس
پنهان کردی.
شب
پر از دعاست
و جهان
هنوز
گرسنه مانده.
خدا
از میانِ آیهها
کنار میرود،
و آسمان
وزنِ انتخابها را
به زمین
پس میدهد.
اینجا
ایمان
دیگر سپر نیست،
پنجره است؛
یا باز میشود
یا
فقط
نامِ نور را
بلد است.
عرفان
نه پرواز،
که ایستادن است
در لبهای
که هیچکس
تو را هل نمیدهد.
هر قدم
یک اعتراف است،
هر مکث
مسئولیتی
که لباسِ سکوت پوشیده.
وقتی فهمیدی
نجات
اتفاق نیست،
و معجزه
کارِ دستهاست،
دین
آرام
مینشیند
و انسان
از خواب
برمیخیزد.
لادن تجا
