منحرف میشوم به بیراههها
وقتی به انحنای ابروان تو میرسم...
چاره چیست؟
از اینجا که من هستم
تنها پرچمی پیداست
که باد بر صورتش
سیلی میزند،
مردی تا خرخره در خود فرو رفته است
و شاعری تنهاییاش را
پشت سطرها پنهان میکند
واژهها...
واژهها چرا مرطوبند
وقتی از سرفههای خشک پاییز
تنها برگ میریزد
و دهان شهر
پُر از ابرهای عقیمیست
که بغضهایشان را فرو میخورند؟
طنینانداز شو
تنها تویی که وقتی تلاوت میشوی
دهان خدا رنگ میگیرد،
آسمان، آبی میشود
و ملائکه در صفوف منظم
به نسیم عرش، سجده میبرند
زیبا!
روزی خواهد رسید که دست در گردن هم
در میان واژهها برقصیم،
باران به شعرهایمان ببارد،
از دستهای خدا آب بنوشیم
تفنگها به همراه آتش،
"بس" شلیک کنند
و به جای سرب داغ
بوی اقاقی به مشاممان برسد
آن روز خواهد رسید زیبا!
من به آخرین معجزهٔ این بهار
ایمان دارم.
آرمان صفاریان
دریغا همه عمر، بر باد رفت
همه لحظهها، حیف، ناشاد رفت
بسی آرزوها، بدل داشتیم
بحسرت بَدَل شد ز بیداد، رفت
سکوتی که همراز یک عمر بود
شد آهی و همراه فریاد رفت
نه ساقی، ن مطرب، نه یک، های و هوی
ره و رسم مستی هم از یاد، رفت
ن افسانهی عشق مجنون بجاست!!!
که، شیرین و آن شورِ فرهاد رفت
شب از نیمه بگذشت و بیهوده باز
شب دیگری نیز، بر باد رفت
به کنج قفس مانده ( شیدا ) به خون
که تیری شد از یادِ صیاد رفت
علی اصغر یزدانی
اگر من، همان من باشم...
نه از پوست، نه از استخوان،
که از شعلهای آرام، در ژرفای حضورت
تو را خواهم زیست؛ نه لمس.
اگر من، همان من باشم...
نه سایهوار، نه غایب،
که در نفسهایت خواهم نشست،
میان پلک زدنت،
در مکث نگاهت،
در جاهایی که حتی خودت نمیدانی... منم.
اگر من، همان من باشم...
تو هرگز تنها نخواهی بود،
حتی وقتی هیچکس نیست.
زیرا من، در لحظههای خاموشت،
چون نوری آهسته، خواهم تابید.
اگر من، همان من باشم...
تو را نه برای داشتن،
که برای بودن دوستت دارم؛
و بودن، گاهی از لمس هم نزدیکتر است.
حمید رضا نبی پور