عشق شیرینم
دلتنگی های تب دارم
تویی
بیا
تا دست در دست هم
بر روی سنگ فرش های
خاطرات قدیمی
قدم برداریم
به سوی پناه گاه
عاشقی ها
صدای خش خش هایی
طلایی
قدم هایمان را
نوازش میکند
قار قار های سیاه پوش
گوش هایمان را
نوازش می دهد
و
وحدت بارش
مروارید های ابی
روحمان را
نقاشی می کند
زنگ تلخ ریاضی
با تو
شیرین بود
دو توت و سه توت
شاه توت قلبم
میشدی
زنگ فارسی با تو دلچسب
بود
با تو فرهاد قله ها
یا
فروغ شب های
بی ستاره میشدم
زنگ دینی افسرده ی خسته
بودم
با توقصه گوی دلها
میشدم
ای مرد رویایی من
وجود مهر انگیزت
حیاط خاموش را
چراغانی می کند
مدرسه برای ما
زنگ نامه های
آتشین
زبر نیمکت های چوبی
بود
زنگ اعترافهای
شعله ور پنهان
در صف پر شور
عدسی
و
زنگ قایم باشک های
عاشقانه بین کلاس های
عشق
صبا حاجی بابایی
تمامِ تلاشم
این است
که انسان
از دین
بیدار شود.
نه با فریاد،
نه با انکار،
بلکه
با برداشتنِ سایهای
که سالها
بهجایِ خودش
راه رفته است.
تو مسئولی
برای هر دستی
که بالا بردی
و
برای هر دستی
که در جیبِ ترس
پنهان کردی.
شب
پر از دعاست
و جهان
هنوز
گرسنه مانده.
خدا
از میانِ آیهها
کنار میرود،
و آسمان
وزنِ انتخابها را
به زمین
پس میدهد.
اینجا
ایمان
دیگر سپر نیست،
پنجره است؛
یا باز میشود
یا
فقط
نامِ نور را
بلد است.
عرفان
نه پرواز،
که ایستادن است
در لبهای
که هیچکس
تو را هل نمیدهد.
هر قدم
یک اعتراف است،
هر مکث
مسئولیتی
که لباسِ سکوت پوشیده.
وقتی فهمیدی
نجات
اتفاق نیست،
و معجزه
کارِ دستهاست،
دین
آرام
مینشیند
و انسان
از خواب
برمیخیزد.
لادن تجا

منحرف میشوم به بیراههها
وقتی به انحنای ابروان تو میرسم...
چاره چیست؟
از اینجا که من هستم
تنها پرچمی پیداست
که باد بر صورتش
سیلی میزند،
مردی تا خرخره در خود فرو رفته است
و شاعری تنهاییاش را
پشت سطرها پنهان میکند
واژهها...
واژهها چرا مرطوبند
وقتی از سرفههای خشک پاییز
تنها برگ میریزد
و دهان شهر
پُر از ابرهای عقیمیست
که بغضهایشان را فرو میخورند؟
طنینانداز شو
تنها تویی که وقتی تلاوت میشوی
دهان خدا رنگ میگیرد،
آسمان، آبی میشود
و ملائکه در صفوف منظم
به نسیم عرش، سجده میبرند
زیبا!
روزی خواهد رسید که دست در گردن هم
در میان واژهها برقصیم،
باران به شعرهایمان ببارد،
از دستهای خدا آب بنوشیم
تفنگها به همراه آتش،
"بس" شلیک کنند
و به جای سرب داغ
بوی اقاقی به مشاممان برسد
آن روز خواهد رسید زیبا!
من به آخرین معجزهٔ این بهار
ایمان دارم.
آرمان صفاریان
دریغا همه عمر، بر باد رفت
همه لحظهها، حیف، ناشاد رفت
بسی آرزوها، بدل داشتیم
بحسرت بَدَل شد ز بیداد، رفت
سکوتی که همراز یک عمر بود
شد آهی و همراه فریاد رفت
نه ساقی، ن مطرب، نه یک، های و هوی
ره و رسم مستی هم از یاد، رفت
ن افسانهی عشق مجنون بجاست!!!
که، شیرین و آن شورِ فرهاد رفت
شب از نیمه بگذشت و بیهوده باز
شب دیگری نیز، بر باد رفت
به کنج قفس مانده ( شیدا ) به خون
که تیری شد از یادِ صیاد رفت
علی اصغر یزدانی