برگرد پیاده‌رو

برگرد
پیاده‌رو
زیر پوست آسفالت
نفس داغ روز را پس می‌دهد

خداحافظ
نامت
در لبه پنجره‌ای
که باد از خلأ آن عبور می‌کند
خشک شده است

چتر
بر شانه مسافری خاموش
سایه می‌اندازد
باران
چرک‌نویس لحظه‌های معطل
بر پوست خیس شهر
پخش می‌شود

دلم
پل زنگ‌خورده‌ای‌ست
در ازدحام ایستگاهی
که لرزشش را
سال‌هاست پنهان کرده
ساده،
اما هر گذرگاه را
از ریشه بدر می‌آورد

قطار
از آهن گرم خود
پیاده نمی‌شود
ایستگاه
به جای سوت
صدای کفش‌ها را
بر شیشه خیابان
می‌پراکند

در سکوت آخر
صدای ما
قطره‌ای می‌شود
که بر آسفالت انتظار
خشک می‌نشیند

لکه‌ای سیاه
که هیچ باد
به برداشتنش
رضایت نمی‌دهد

تورج آریا

راه رفتم

راه رفتم
در خیابان
دلتنگی ام را


هومن علی نژاد

بودن یا نبودن؟

بودن یا نبودن؟
مسئله این نیست
مسئله بودن نفس های توست
در چنگ زدنِ ابدیت زمان با تو
و نخستین پاسخ عشق در هیبت نیستی
در تمام هستیِ من

سمیرااسدی زاده

"همه عمر بر ندارم سر از این خمارِ مستی

"همه عمر بر ندارم سر از این خمارِ مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی"

مادر ای سماع هستی، نفسِ زمانه از توست
من ز جام جاودانت همه عمر پر ز مستی

دل من چو شمع لرزید ز نیایش شبانت (شبانه ات)
که به نور ماه رویت مه آسمان شکستی

تو نسیمِ صبحگاهی، تو طراوتی به گلزار
تو همان بهار جاوید که به باغ من نشستی

تو به خنده‌ای نوازم، که به دست مهربانت
من اگر شکسته بودم، تو مرا ز نو ببستی

چه غریب بودم آن شب که دلم بهانه می‌گفت
تو رسیدی و به مهرت غم دیرپا شکستی

ز دعای گرمت هر شب، دل من ستاره میشد
تو چراغ خانه بودی که شبانگهی نرستی

چو بهشت زیر پایت سر من غبار راهت
که به طفل پر گناهت در جنتت نبستی

به خدا اگر نبودی، دل من خدا نمیداشت
که من از تو پی ببردم به رموز حق پرستی

نشنیده کس ز یعقوب، سخن گزافه هرگز
به خدا که فاش گویم که خدای من تو هستی


یعقوب فرهمند

در آغوش او

در آغوش او
خوشبختی نفس کشید
بی‌نام، بی‌صدا

سیدحسن نبی پور