نمی دانی چرا

نمی دانی چرا
اما هوای بارانی آرام آرام صدای تو را زمزمه می کند
و غرش ابرهای بهاری آزمون تو را
و وزش بادهای مرطوب
نگاهت را
از من مگیر
چرا که از نگاه تو می نگارم
چرا


محمد حسین ضرغامی

به بلای عشق

به بلای عشق
گرفتار شدم
بی آنکه بفهمم
چگونه به قلبم
را هم یابی
بی آنکه چیزی را بفهمم

صباجدکاره

مرا در خود گم کنند

گفتم که می روم

می روم

دور شدنم را می بینی

می بینی

از انتهای افق خواهم گذشت

خواهم گذشت

از سرزمین های غریب

که نشانی از ردپای تو ندارند

از اقیانوس ها

که بوی تنت را نشنیده اند

از جنگل

که نمی توانند مثل تو

مرا در خود گم کنند

خواهم رفت

آن‌قدر دور خواهم رفت

که دور ِ زمین از زیر پایم بگذرد

تا ببینی باز

روبه‌روی تو ایستاده‌ام!

شهاب مقربین