تابستان مى رود که تمام شود
و تو می روى
که تمام شود همه چیز...
نگران پاییزم و شبهاى بلندش!
و یاد تو
که از شبهاى من نمى رود.
مونا پرستش

امروز که پاییز به من تاخته
و پنجرههایم را گرفته
نیاز دارم که نامات را بر زبان بیاورم
نیاز دارم که آتش کوچکی برافروزم
به لباس نیاز دارم
به بارانیی
و به تو
ای ردای بافتهشده از
شکوفه ی پرتقال و گل های شب بو
((نزار قبانی))
مترجم : حسین خسروی
همیشه
راجع به یک چیز می نویسم
" عشق و سکوت هایم "
با واژه هائی
که در من برایت
آه می کشند
این سربازان جان بر کف
که در برابر فاصله ها
این دشمنان قسم خورده
از مرزهای عشق تو
دفاع می کنند
پرویز صادقی