جهان از دم خلقت به یک دم غم نمی ارزید

جهان از دم خلقت به یک دم غم نمی ارزید
اگر کفر یادت داد شیطان ریشه کفر را باید چید

سوار بر کشتی نوح حالش به از استکبار طوفان برده
اگر رفته ای راه کبر بباید جهنم را اخر دید

چو بر خیزیم با لاحولش به ذکر شیرینش می ارزد
تماشای عشاق بهتر به دشمن نباید خندید

به صبر زیبا می کنم خود را که زشتی در بی صبریست
حدیث عشق را از سنگ دل نباید و نشایدفهمید

اگر شب هجران می کند الا صبح دیگر نزدیک است
اخر بجان دادن آرامم و به وقت سجده نباید رقصید

چو تکذیب می کنی کجا دل را چنین آرام می بینی
به خلقت کور چه میبیند شکمباره به باهنر پیچید

ره کوشش به کج رفتن گاز دادن در بن بست است
خرابی ببار آری و دل انار باغ همسایه آخر پوسید

درختان سحرگاهان گر به باد نخوت خوش باشند
قطع کردند آنان را باغبانان و هیزم آتش را باید دید

تو در تاریکی چه داری که من در روشنایی نخواهم داشت
غریبه مسخره کردن بد باشد از حسین درس باید فهمید


اعظم زارع

تصور کن خورشید غروب می‌کند

تصور کن خورشید غروب می‌کند
و آسمان به تاریکی تبدیل می‌شود
مهتاب از لایه‌های ابر تو را می‌بیند
هوای ابری و زمین باران زده
صدای جیرجیرک‌ها بلند
با سکوتی که تو را احاطه کرده
غریب وار در حرکت هستی
سایه‌هایی که رد خود را می‌گذارند
بی‌هدف پرسه می‌زنی
بدون هیچ تکلیفی
بی هر مقوله و سرگردان
زمان زیاد می‌تواند جهنمی تمام‌عیار باشد
قلبت که از انتظار سخت شده
با صدای زنگ ساعت می‌شکند
ابرها، دوباره مهتاب را می‌پوشانند
آینه، درد تو را تقلید می‌کند
می‌نشینی و آه می‌کشی و چشمانت را می‌بندی
و تکرار باران را می‌شنوی...


محمد رسول بیاتی

چرا پیش از افتادن، به برگِ ناز می‌مانیم؟

چرا پیش از افتادن، به برگِ ناز می‌مانیم؟
در آغوشِ کمی سبزی، به روی راز می‌مانیم؟

نه از بیمِ زمین خوردن، نه از ترسِ فنا رفتن
که در پروازِ بی‌معنا، دمی آغاز می‌مانیم

جهان بی‌برگ،خشکیده‌ست،بی‌تاریخ وبی‌پیوست
به شاخه وصل می‌گردیم، و بعد از باز می‌مانیم

چه‌سان افتادن‌آگاه، بدون مهر، ممکن نیست؟
خداحافظ نمی‌دانیم، اگر هم ساز می‌مانیم

به یک لبخند، به یک مهر، به یک آغوشِ نیمه‌راه
دل از شاخه نمی‌بُریم، اگرچه ناز می‌مانیم

نه افتادن خطا باشد، نه ماندن نزدِ سبزستان
ولی ما پیش از آن رفتن، چرا دمساز می‌مانیم؟


شیوا فدائی

نه شروع دارم

نه شروع دارم
نه پایان
فقط یکی آمد و مرا نوشت
تا جایی که حوصله‌اش کشید.

در سطر سوم
حرف از آسمان شد
ولی کسی هوا را بررسی نکرد.

من،
یک مشت «شاید» و «احتمالاً» هستم
درون کشوی شاعری که هنوز
نمی‌داند
دلتنگ است
یا فقط بی‌اینترنت.

گاهی «من» را پاک می‌کند
گاهی «تو» را اضافه
گاهی هیچ‌کس نیست
جز سکوتی که فونت ندارد.

به خودم نگاه می‌کنم
مثل کلمه‌ای که معنی خودش را فراموش کرده
مثل جوهری که دیگر به دست نمی‌آید
یا دفتری که در سیل گم شد.

نقدها می‌آیند
چند نفر برایم نمره می‌گذارند
یکی می‌گوید: استعاره‌اش قوی بود
دیگری می‌گوید: چرا انقدر لوس؟
اما من فقط می‌خواستم گفته شوم
همین

بی‌آن‌که کسی مرا بفهمد
یا حتی باور کند.
تو که می‌خوانی‌ام
آیا من را زنده می‌کنی؟
یا فقط داری از من رد می‌شوی
مثل ویترین یک مغازه‌ی تعطیل؟

بگذریم...
اگر رسیدی به سطر آخر،
بدان هنوز زنده‌ام
ولو کمی اشتباهی
ولو ناقص......


سعید رضا لیریایی داودی

امشبم باز

امشبم باز
ز دلتنگی و تنهایی
بیدارم
در سکوتی طولانی
در خیالی خوش
روی دیوار اتاقم
در کنار یادگارت
نامت را نوشتم
در کنارش چند درخت و گل یاس
نقش کردم
عطر و بوی نامت
همچون بهاری
با عطر گل یاس
آمیخته شد
و اتاق کوچکم را
عطر آگین کرد
بوی تنهایی و دلتنگی من
پنداری
به فراموشی رفت

و منم در رویایم
با خودم می گویم
نام او در کنار یادگارش
چه زیبا شده است
پنداری در پسش
چشمانی یا که لبخندی
پنهان شده است
می دانی
در خیالت آنچنان مست شدم
که نفهمیدم
لحظات را چگونه سپری کردم من
تو خیالت آنقدر شیرین بود
لحظه آیی باورم شد
که تو اینجا هستی
آسمان چشمانت آبی بود
و نگاهت مهر بانی خاصی داشت
آری من شبی دیگر را
با خیالت
تا به طلوع طی کردم
آنچنان مست تماشای تو بودم
رفیق
که نفهمیدم
که فلق آمده است
بعد آن طلوع از راه رسید
پنداری خورشید آمده بود تا بگوید
روز دیگر را با امید آغاز کنید
اما ای کاش می دانست
چه خیال خوشی را بر
هم زده است
و طلوعش باز سرآغاز
تنهایی و دلتنگی ایست
اما می دانی
چقدر درد دارد
نتوانی نام ممنوعه خویش را
حتی با دلت در زمزمه ایی
تکرار کنی

یادت هست ؟
من بیدل چندی پیش
دل خویش را از برایت
به امانت
بر جای نهادم؟
آه !
چه دردی دارد
بیدلی باشی و
نتوانی
نام ممنوعه ی خویش را
فریاد کنی

شیدا جوادیان