چشم و دل و دستم

چشم و دل و دستم
نمی رود پی این روزهای بیات
آسمان پر غبار!
اشکی بریز
حسی تازه و نمناک ببار...


فروزنده عباسی

چشمم به ره زودی بیا جانم تو بر بالین من

چشمم به ره زودی بیا جانم تو بر بالین من
هر چند که من فرسوده ام ای مهوشم شیرین من

بنگر به من یک دم گلم هر چند که من بی حاصلم
با یک نگه کن کاملم دنیا کند تمکین من

هر شب نویسم نامه ای ای مه جبین خود کامه ای
هرگز نگویی پاسخی ، یادت شود تسکین من

از دوریت بشکسته ام من بی قرارم خسته ام
گنجشککی پر بسته ام یادم بکن شاهین من

آهوی من زیبای من ،دلبند خوش سیمای من
یک جرعه احوالم بگیر عالم کند تحسین من

شرمنده از عطر تنت گل ها خجل پیراهنت
آرامشم از دامنت خوشبوی من مشکین من

عاشق شدن آیین من، هم مسلکم هم دین من
ای دلربا دیرین من مهرت بُوَد تضمین من


عاشق نگشتم سرسری، داری تو بر مَه برتری
هرگز نگیرد دلبری جایت به دل سیمین من

ایرج دوکالی

نمی دانم که از واژه چرا آخر فقط درد است می بینم

نمی دانم که از واژه چرا آخر فقط درد است می بینم
میان روضه رضوان چرا آخر فقط ناله است می بینم

چرا در باغ پاییزی صدای ناله برگ را به زیر پا می بینم
میان دشت خشکیده صدای ناله ریگ است در جا می بینم

چرا در پرسه آهو ندای مرگ گندم زار می بینم
میان تاختن توسن میان باد فقط ابصار می بینم

چرا در رقص پروانه ز چشمش اشک را می بینم
میان آتش پر شور فقط فریاد هیزم را می بینم

چرا بین خروش رود کشیده بر سر سنگ را می بینم
میان شهر بارانی فقط غصه در دل تنگ را می بینم

چرا در آن طلوع مهر فقط گیس پریشان یار را می بینم
میان آن هلال ماه دو ابروی کمند یار را می بینم

چرا فصلم همه ابر است و بارانی و بهجت را نمی بینم
چرا قلبم درگیر است اسیر زاغه و تنهاست رهایی را نمی بینم

چرا دندان گره خورده و لبها ساده آن مرده است
دو چشمانم خون گشته چه بسیار خون دل خورده است

چرا این بختک شومم نشسته بر دل بومم ندارد عقده پرواز
چرا این بلبل ذهنم به این مقدار افسرده است ندارد سفره آواز

چرا ریسمان نمی رقصد میان باد بی روح است
و آن تشنه به استنشاق مکرر در پی روح است


نمی دانم که از واژه چرا آخر فقط درد است می بینم
میان روضه رضوان چرا آخر فقط ناله است می بینم

داریوش لشگری

آخرین قطره‌ام و در دل کم، زندگی‌ام

آخرین قطره‌ام و در دل کم، زندگی‌ام
مثل یک بازدمم بسته به دم زندگی‌ام

کولی بام بلا بودم و از چنگ تو باز
پرکشیدم که رسانم به حرم زندگی‌ام

می‌بُرد تیغ جفاکار، دمادم لب من
می‌نویسم به رخ تند قلم زندگی‌ام

ساعتی قیمتی‌ام نیست مرا قصد فروش
روی بازار خودم خورده رقم زندگی‌ام

این همه پرده‌سرا در دل بیدار فلک
می‌درد دست گریبان عدم زندگی‌ام


احمد قاسمی

رنگ رخسارت شرار کهکشان

رنگ رخسارت شرار کهکشان
می زند آتش به این کون و مکان

یک نظر کردی و جانم سوختی
چون شرر افتاد در بیت دخان


ذره ای بودم به عشقت آفتاب
کرده ام پرواز تا دریای جان

باده ی چشم تو در جان ریخت نور
مست شد دل بی خبر از هر عیان

هر نفس بی تو چو زندانی شدم
می کشد جانم غم و اه و فغان

بی تو شب ها بال پروازم شکست
می فشارد در دلم حبس زمان

گر نسیم وصل تو آید به دل
می شود این جان من باغ جنان


در دل من جز تو دیگر هیچ نیست
فانی ام در عشق تو ای جان جان

مصطفی نجفی راد