می روم از پیش تو
اما نمی دانی کجا
می روم من از غمت
تا گم شوم در نا کجا
کن تو دریا . این دل مردا بیم
تا نمانده جز پلاک از من به جا
ای شب از چشم سیاهت شب شده
سینه ام از عشق تو در تب شده
شاخه ای هستم شکسته زیر باد
بی تو جانا . جان من بر لب شده
کرده ای یارا مرا در آتش غمها رها
چاره ای کن . باد و طوفان
تا نکند ه ریشه های شاخه را
یا تو پر کن از می این پیمانه را
یا که بشکن درب این میخانه را
کن رها آخر . دل دیوانه را
کم بسوزان بال این پروانه را
می روی با آن رقیبم پا به پا
مانده از جو رت دل من زیر پا
از تو می سوزم
مرا آبی بریز
گشته ام بی خواب تو
بر دیده ام خوابی بریز
مانده تابم در میان
پیچ و تاب زلف تو
بر دل بی تاب من
ای ماه من تابی بریز
می روی با آن رقیبم پا به پا
مانده از جو رت دل من زیر پا
می زنم بر در . شده تا نیمه شب
تا ببینم صاحب . این خانه را
نادر خدابنده لویی
آن شبی که هر دو
در زیر باران خیس شدیم
به من گفتی
اگه دلتنگم شدی
در یک
غروب پاییز دلگیر
زیر باران قدم بزنم
ولی چرا خیس نشدم
شاید چون تو در کنارم نیستی
باران ، خاطراتی که از آسمان بارید
ترنم آن خاطرات همیشه
برایم زنده است
و کنارم نفس می کشند
چون تو در ذهنم ماندگاری
باران ، خاطراتی که از آسمان بارید
بعد از تو در هیچ پاییزی
دیگر باران نمی بارد
او نگران من است
نکند دلتنگ تو شوم
اما خاطرات دویدن
بدون چتر در زیر
باران عاشقی هرگز
از دلتنگی من کم نمیکند
روزگار آشفته ای
من را احاطه کرده
شب سرد و سکوت خسته کننده اش
روز و سردرگمی بدنبال آغوش مهر
زمانه هم انگار با من
ساز ناکوک دارد
همیشه در حال باریدن خاطرات است
خاطرات خندیدن و اشک پنهان
در گونه های ارغوانی تو
هنگام جدا شدن
باران ، خاطراتی که از آسمان بارید
یک شب
پشت پنجره تنهایی
به ماه خیره شدم
با او خلوت کردم
بهش گفتم
غروب کن
من منتظر قطرات خاطراتم
که از آسمان ببارد
گفت
منم ، دلم تنگ
باران است
می روم ولی زمان باریدن
سلام من را به او برسان
کاش خاطرات آسمان
هم گفتنی بود
حسین رسومی
در عاشقی از مجنون واللهِ که من پیشم
او بیخبر از لیلا، من بیخبر از خویشم
با تیشه اگر فرهاد، بر سنگ بزد زخمه
من زخمه زنم بر دل، آوارهٔ دل ریشم
تو عهد شِکن بودی، من ساده دلی عاشق
عهدی نشکستم من،کفر است چو در کیشم
سرسبز چو دشتی بود، چشمان فریبایت
صد حیله زدی بر من، تو گرگی و من میشم
در باغ محبّتها، گلها همه بیخارند
از بخت بد ما بین، نوشی که شده نیشم
فروغ قاسمی
پاییز هزار رنگ میرود
و زمستان سپید رنگ از راه میرسد
و در این میان شبی است بلند
به بلندای یک فرهنگ
آئینی رنگارنگ به سان پاییز
و درون مایهای سپید به رنگ زمستان
شب یلدا، شب کنار هم بودنها بر شما مبارک
ایستادهام در باد
مثل گلی که نمیداند
بوییدن
نام دیگرِ لمس شدن است.
سیدحسن نبی پور