زندگانی به مراد دل ما هیچ نبود
من که پیوسته به فکر دگران از کم و بیش
هرچه خوردیم همه غصه و غم بود دریغ
توالها بدانی که چه آمد به سرم از دل ریش
من نه آن صوفی بنشسته به مسجد هستم
و نه فکرم برود سوی سرای درویش
بعد صد سال که عمر روبه افول نزدیکست
هرچه دیدم نه ثوابی، نفرستاده ز پیش
هرچه بودم پی آزار کسانم هرگز
این نه آیین منست هم که نبودست به کیش
دیگران رانده خر خویش به سر منزل یار
من چه آید به سرم از عمل و کرده خویش
نه به شب خواب مراهست نه آرامش روز
زانکه این غصه مرا سوخت سراسر تشویش
محمد ابوالفضلی
من از جهان پلید شما خبر دارم
جناس واژهای از جنسِ دردسر دارم
نه آن بهانه که خود را به پای غفلت و نان
که من خدای گریز از درِ (اگر) دارم
چه سود از آنکه بچرخد کلید تکراری
که لابه لای تنم قفلِ کله خر دارم
میان جمجمه ام صد اتاق پر تردید
که بر درِ (همه یا هیچ) یک نظر دارم
دهانِ حافظه را میفشارم و شب ها
برای خواب، فقط گوسفند نر دارم
صدای منطق ما را اگر نفهمیدند
به پای زخمِ زبان بوسه ی تبر دارم
امید آنکه گشایم درِ نمورِ تو را
تمامِ عمر فقط شوقِ این هنر دارم
شما که هیچ و ادا تان کرانه ای بر هیچ
برای شاعر این شعر هم خطر دارم
دکتر سید هادی محمدی
چه چیزی به من حسِ نیرومندی میدهد؟
عاشق بودن…
و کار کردن.
عشق،
یادآورِ خاموشِ این حقیقت است
که زندهبودن
فقط تکرارِ نفسها نیست؛
لحظهایست
که جرقّهای بیرون از من
در اتاقِ تاریکِ درونم
چراغی میافروزد.
عشق، نیروییست
که نمیپرسد: «چقدر خستهای؟»
بلکه آرام
در گوشِ روح میگوید:
«چقدر میخواهی بمانی؟
چقدر میخواهی بسازی؟»
و کار…
گفتوگوی دیرپای انسان است
با جهان.
آنجا که من
با هر گام
و هر اندیشهی کوچک
به هستی اعلام میکنم:
«اینجا هستم…
و ردّی از من
بر زمان خواهد ماند.»
عشق، معنای مرا میسازد؛
و کار، حقیقت مرا.
یکی
روشنایی را
در ژرفای تاریکی میآموزد؛
و دیگری
به دستهایم یاد میدهد
چگونه
آهسته،
آهسته،
جهان را از نو بسازند.
تمام قدرتِ من شاید همین باشد:
قلبی که هنوز
توانِ دوست داشتن دارد،
و دستی که میداند
چگونه ادامه دهد.
از همین دو سرچشمه نیرو میگیرم:
احساسی که مرا زنده میکند،
و عملی
که گواه میدهد
زندهام.
شیرین عنایتی
سازِ شکسته،
در آغوشِ کولی،
آهسته میتپد...
بویِ بارانِ مانده،
زبریِ چوب،
حافظهٔ درختیست
که روزی
نامِ میوهها را
بر دهانِ کودکان
شیرین میکرد.
اکنون
میوهها صدا شدهاند؛
هر نت، پرتوی کمجان
در پیچِ کوچه،
و هر لرزشِ سیم
راهی نهان
که اندوه را
به لبخندِ کودکان
میرساند.
کودکان
پای برهنه بر خاکِ سرد
گردِ کولی حلقه میزنند؛
سردی خاک
خراشی نرم بر پوست،
اما نگاهشان
سایهها را پس میزند.
دستهای کوچکشان
سینهٔ ، ساز را
به تپش میگیرد؛
جایی که زخمِ سیم
به بازی بدل میشود.
لرزشِ صدا
چون بخارِ نانِ گرم
در هوا مینشیند،
خندهها
روی دیوارهای ترکخورده
تابشی کوتاه میریزند.
آواز
گاه خاموش،
گاه سرخِ فروخورده،
گاه مهِ روشنیست
که در چشمِ کودکان
میرقصد.
دیوارهای بلند
آواز را میبلعند،
اما نورِ لرزانِ چراغ
به سیمِ زخمی میآموزد
که یک خندهی کوچک
کافیست
تا دیوار را بشکند.
نتهای سکوت
بر سیم آخر
خمیده و بلند
آرام به سوی آسمان میروند؛
با بوی خاکِ نمزده،
آهِ مادران،
و دانههای گندم،
سایهای آرام
لبِ خندهها را لمس میکند.
و جهان،
بر لبهی سیمی زخمی،
با لبخندی کوتاه
و نوری لرزان،
هنوز میتپد؛
چون دانهای پنهان
که در دل خاکِ سرد
بهار را
به یاد میآورد.
تورج آریا