اگر من، همان من باشم...

اگر من، همان من باشم...
نه از پوست، نه از استخوان،
که از شعله‌ای آرام، در ژرفای حضورت
تو را خواهم زیست؛ نه لمس.

اگر من، همان من باشم...
نه سایه‌وار، نه غایب،
که در نفس‌هایت خواهم نشست،
میان پلک زدنت،
در مکث نگاهت،
در جاهایی که حتی خودت نمی‌دانی... منم.

اگر من، همان من باشم...
تو هرگز تنها نخواهی بود،
حتی وقتی هیچ‌کس نیست.
زیرا من، در لحظه‌های خاموشت،
چون نوری آهسته، خواهم تابید.

اگر من، همان من باشم...
تو را نه برای داشتن،
که برای بودن دوستت دارم؛
و بودن، گاهی از لمس هم نزدیک‌تر است.

حمید رضا نبی پور

زنی در سایه‌ ی دیوار خاموش

زنی در سایه‌ ی دیوار خاموش
دلش دریای طوفانی و پرجوش

نه لب خندد، نه چشمانش بتابد
نه دستش سوی فردایی پر از نوش

کتاب و دفترش را خاک خورده
صدایش در گلو گردیده خاموش

اگر چیزی بگوید یا بخواهد
به حرفش کی کجا کس می دهد گوش

برایش زندگی یعنی تزلزل
به جای صلح، با وحشت هم‌آغوش

نه پر دارد، نه امکان پریدن
درون این قفس گردیده بی‌هوش

ز تنهایی به خود می پیچد از درد
خودش را می کشد هردم در اغوش

ولی در سینه‌اش نوریست پنهان
که روزی می‌درخشد همچو فانوس


سید ظاهر موسوی

بر دل من داغ تو ماناتر از آفتابست

بر دل من
داغ تو
ماناتر از آفتابست
دریغا.......
که به این وانفسای مرگ آلودهٔ احتضار
چشمان تو نیست
تا سیر بنگرم در نگاهت
میانهٔ این شرجی های نفس آلود
سیبی نیست
برای بهانهٔ بویِ سینه هایت
در گذار این ثانیه های سفیه
سفیری نیست با صدای تو
بخواند در گوش من
باز آمدن به بخت بلند با تو بودن
و خرامیدن در زمینی
خُرم از قدمهای خرامانت
تو بودی به سانِ بهاری
عطرین از نفیسه های نفس
خزان ندیده
به زیر تارک تنیدهٔ این خزان
که بی روزن است حتی
به قدر گذار باریکه ای از آفتاب
تا که عاقبت خود برگی گشتی
آکنده از بویِ بهار
در دفتر قطورِ خاطرات خزان زدهٔ من


علیزمان خانمحمدی

بلقیس وطن اگرجلای وطن کند

بلقیس
وطن اگرجلای وطن کند
کجا می رود
کجا روم
که خیال تو ام
باران نیاید

وطن تنش خونبار
وابرهای سیاه
غیض نباریده تو
و همین نسیم ملس صبح
نوازش بوسه های نچیده ات
نمی باری ام
تنم خشکسالی می بارد

خیال تو
خط خط ی های مورب
پیچ در پیچ وهم ناک جاده هراز
کوچه بار گذاشته عطر تو
دم نمی کشد
نبودنت
هی نیامدنت
خلیج لج نمیکند


وباد خبر آمدنت را
کوچه به کوچه
منزل به منزل
دختری چادر شیطنت بر سر
کاسه به دست
قاشق زنی می کند
عید نمی‌رسد
از کوچه های غمگین‌ترین زخم شبانه ات

گمانم گم شده ام
در پیچ و خم موهایت
و باد هوچی
به کولی گردیِ فراموشی سپرده
همین کلمات ساده
باران
بوسه
و چقدر دوستت دارم


غلامرضا تنها