احساسِ من از تلخیِ این خواب گذر کرد
دلبسته نشد، عاشق و بی تاب گذر کرد
از غربتِ شهریور و از سردیِ خُرداد
از پیچ و خم و وحشتِ گرداب گذر کرد
در ساحلِ چشمانِ تو با چنگ و نی و ساز
جامی بزَد و مستِ میِ ناب گذر کرد
با هُرمِ نفسهای تو ای عاشقِ بیدار
بی واهمه از بسترِ مُرداب گذر کرد
تا چوبِ حراجش زده شد بر سرِ بازار
همچون گوهری فاخر و کمیاب گذر کرد
با قدرتِ دستانِ تو از قلبِ کویر و
طوفانِ شن و وادیِ بی آب گذر کرد
در پیله ی تنهائیِ خود ناله زد از عشق
پروانه شد و از دلِ مهتاب گذر کرد
نقشی ز تو بر لوحِ دلش جلوه نمود و
تصویرِ خدا گشت و از این قاب گذر کرد
در کوچه ی لیلا خبری نیست در این شهر
بُرد آنکه، از این وادی و این باب گذر کرد
معصومه یزدی
از من نپرس
که این ستاره
از کدام شاخهی درخت
روییده است.
چرا جیبهای خالی
پر از دستهاست،
چرا هیچ جویِ آبی
از این کوچه
نمیگذرد.
دربِ این خانه
بسته است،
پلههای پشتبام
یکدرمیان،
و ساعتِ سماطهدار
مدام
زنگ میزند.
دل
زیرِ سایهی آفتاب
میپزد.
نپرس
چرا دیوار
به تکیهگاهش شک کرده،
چرا پنجره
از آمدن
برمیگردد.
اینجا
اسمها
زودتر از آدمها
فرسوده میشوند
و صدا
پیش از رسیدن
میشکند.
اگر پرسیدی،
جوابی نیست؛
فقط
هواییست
که سنگینتر
میشود.
و ما
در این کوچهی بیآب
ستارهای را
حمل میکنیم
که فراموش کرده
از کدام تاریکی
آمده است.
نپرس.
دکتر محمد گروکان
شهدی ز کلام تو اگر وام گرفتم
از عاقبتش تلخی ایام گرفتم
دیدار تو شاید نشود قسمتم ای گل
از باد بهاری زتو پیغام گرفتم
من عاشق دیوانه ی تو گوشه نشینم
از دولت عشق تو به خود نام گرفتم
بیماری من از رخ زردم که عیان است
از جهره ی گلگون تو من فام گرفتم
چون بوی تو آمد به مشامم شب دوشین
از عطر دل انگیز تو من کام گرفتم
گفتی که برو برمن شوریده میندیش
از این سخن تلخ تو سرسام گرفتم
فاطمه فارغ
صبا به بوی گل، بدر کشید، مرا
شدم چو شبنم و، لاله سرکشید مرا
ز فرطِ عشق کبوتر، شدم به بام و درش
نداد رخصتِ پرواز و پر کشید، مرا
مُدل شدم، که تصویرِ حالِ من، بکشند
کشید نقش و چه خوش دربدر کشید مرا
به اعتراض گشودم زبان، سِتُرد آن را
کشید بار دگر، خونجگر کشید مرا
به گریه گفتمش آبی، مگر به رحم آید
به خنده خط زد و با چشم تر کشید مرا
نسیم صبح وزید و شکست خلسهی من
دوباره باز خیالش به بر کشید مرا
علی اصغر یزدانی
در شعرم
قصه ی آمدنت را سروده ام
حضور هر از گاهت
کنار آن گل بوته ها
همان جا
که سالی یک بار می آیی
و آرام
ناپدید می شوی…
داود دوستی