تو ای خموش بی صدا
به آسمان نگاه کن
دو چشم مست گریه را
دوباره سر به راه کن
سکوت شاعرانه را
برای صخره ها بخوان
دل شکسته را ببر
به عشق رو به راه کن
فرزانه مهری
چون آسمان آبی، ره بر پرنده بگشا
قلبی تپنده خواهی ،جایی پرنده دیدی
خواهد دمی نشیند
برپا کن آشیانی، یک آشیانه آور
همسایهات طعامی یا نان شب ندارد
باید خجل نشیند؟
مردی کن از سخاوت او را به خانه آور
بیکار و آزمندی جویای کار باشد
جایی اگر نیابد باید کسل نشیند؟
گر میرسد توانت
بر لب ترانه آور بارش به شانه آور
دل را زدی به دریا باید صبور باشی
عمق ار نداشت دریا، کشتی به گل نشیند
خواهی به گل نَشینی کمتر بهانه آور
گل عطر و بوی خود را مفتی هوا فشاند
گل پشت و رو ندارد
با بو به دل نشیند
خواهی به دل نشینی
از خود نشانه آور
کمتر بهانه آور
ابراهیم خلیلیان
امواج چشمانت خیالم را به هر سو میبرد
با عشوه ای هوش از سرم آن ماه ابرو میبرد
تاغنچه ات وا میشود دنیا معطر میشود
با یک تبسم این دلم را بوی خوشبو میبرد
با شال آبی برسرت وقتی خرامان میروی
باداین وسط سرمیرسد دستی به گیسو میبرد
وقتی که می خندی عسل میریزد از باغ لبت
یک نیم لبخندت مرا تا مرز جادو میبرد
آیا رهایی ممکن است از دام این دلبستگی
وقتی نگاهت اختیاراز این غزلگو میبرد؟!
امشب سحرشد ارسلان حسی ندارداین غزل
این شعر خاموشم تورا تا مرز بی سو میبرد
ارسلان رشیدی
زلالیِ باران را
هیچ دیواری بر نمیتابد
مگر
شیونِ پنجرهای را
در آغوش بگیرد،
نفس بر مشامِ خاک بیامیزد
و پاییز پاییز داستان شود.
باران
هرچه تکرار میشود
این خیابان
همچنان، ناتمام میماند
و تن به پاکی نمیدهد.
پنجرهها
چشمهای بستهٔ شهریاند،
که در به در
گریه را
در گلوگاهِ کوچهها
میجَوند.
خاک،
حافظهی مجسمِ فروریختنهاست
و دستهایی
زیر باران گماند!
بیکه صدایی
بخواندشان.
من،
به تکیهگاهی خیس
ایستادهام
و شهر
بیآنکه بپرسد،
هر روز
پاییزیتر
دفن میشود.
حسین محمدیان
من در رویای خود
با سرودن غزلاتم
تورا مهمان نوازی تر کنم
جای فرش شیرینی مجلل تر
اشعارم را زیر پایت پهن کنم
تا ناقابلتر پذیرایت شوم
به رسم آیین عشق معشوقی
بیقرار بیقرارترت شوم
هرچند بار اضافیم
را بر دوشَت
غمین احساس کنم
کاش وانفسایی قلبم
جای یکی در سینه ام
چندین جان داشت برایم
پوران گشولی