پاهای تو در نور، پریشان شده در باد
دل خواست که در بوسه شود، شاد و گرفتار
لغزید نگاه من و افتاد به زانو
دل گفت: همینجاست، همان نقطهی دیدار
لبخند زدی، پنجرهها وا شد و ناگاه
خورشید شد از بوسهی تو، گرمتر از نار
موهای تو افتاد به پیشانیِ تبدار
دل خواست بماند وسط سایهی بسیار
انگشت تو آرام به بازوی من افتاد
دل ریخت، ولی خندهزنان گفت: چه خوشکار!
ساق تو که لغزید به آغوش شب من
دل خواست بماند وسط آن همه تکرار
لبهای تو را چیدم و در جام نهادم
سرمستی اگر هست، از آن بادهی سرشار
سینه ات آرام به سینهم تکیه میداد
دل گفت: همین لحظه، همین لمس، همین یار
رفتی و دلم ماند در آن بستر خاموش
با عطر تو پیچیده، پر از خواهش و بسیار
حمیدرضا خواجه
در پله های غروبِ پاییز،
به انتظارِ عروسِ سپیدِ زمستان می نشینم
وقت تنگ است...
تو،
شالی از عاشقانه ها،
به بلندای خمیازه ی یلدا بباف
و
من،
غزلی از بغضِ ترکیده ی انارِ دل
کریمی مژگان
نمی دانم کجای روزگارم
کجای روزگار بی بهارم
نمی دانم دراین زندان تاریک
بمانم تا به کی دور از نگارم
نیایی تا تو ، شب باقی بماند
که باشد مثل هم لیل و نهارم
کنم احساس تنهایی و غربت
تو گویی همدم و یاری ندارم
نصیبم شد تمام عمر حسرت
که بردی از ازل صبر و قرارم
مرا چشم انتظاری کرد مجنونم
نکرده انتظارت بردبارم
دوباره در خیال و آرزویت
شب از نیمه گذشت وبیقرارم
به این امید بر هم می نهم چشم
مگر در خواب بینم روی یارم
قدم بگذار بر چشم (محرم)
که تو شهزاده ای و شهریارم
سید محمد رضاموسوی