درزندگی دیدم، مدارابا مردم مشکل است

درزندگی دیدم، مدارابا مردم مشکل است
زندگی با کورو کرِنادان ، هم مشکل است

گم شدم دربین مردم،تا بجویم آدمی!!
افسوس ! ،آنچه بادیده دیدم مشکل است

هی باعشق ودوستی،سرزدم به این و آن
تا گرگ یافتم درلباسِ آدم، مشکل است

عاقبت مثل آنان،کر ولال شدم درزندگی
فهمیدم،مراعات کردن بادلم ،مشکل است

ای خدا، این هم شد کارو کسبِ ما؟؟!
سلام کردم فُحشم داد،درخیالم مشکل است

دستش را گرفتم، تا اززمین بلند کنم
دستم را وِل نکرد،فهمیدم کارم مشکل است

هی خیر وخوبی کردم، به این وآن ولی!!
دیدم لب ولُجّش، درپشت سرم مشکل است

تارفتم آشتی دهم ،بین این سگ وآن گربه را
صورتم خراش گرفت ،دیدم صُلحم مشکل است

ای (ولی) هم قدم ، باسگ وگربه نشو!!!
دور شو ،دور ،این ازدور هم خوشگل است

ولی الله قلی زاده

دنیا ستم بس است مکن بیش ازین مکن

دنیا ستم بس است مکن بیش ازین مکن
اینقدر ظلم و جور بر این سرزمین مکن

دنیا کی و کجا زجفا سیر میشوی
کی سیر از این جدال نفسگیر میشوی

دیگر نمانده طاقتِ صبر و قرارمان
دیگر رسیده کارد به هر استخوانمان

دنیا مکن ز حد تحمل گذشته است
اینکار از دعا و توکل گذشته است

دنیا تو سایه برسر این سرزمین بدی
همیشه صاف و ساده ترین بهترین بدی

در هر بلا و حادثه ..خود. یار میشدی
در تلخ غم همیشه تو غمخوار میشدی

دنیا چه شد رمیده و نامهربان شدی
خود تازیانه برسر این مردمان شدی

این کینه از کجا بدلت ریشه بسته است
آزرده از که ای ، که دلت را شکسته است

دنیا دوباره جان خودت ! صاف و ساده شو
دنیا بیا و از خرشیطان پیاده شو

دنیا ، شکسته بالم و افتاده از نفس
ماندم به بند و انس گرفتم بر این قفس

من خود از عمق فاجعه ای سرد می‌وزم
از درد زخم تیزی نامرد می‌وزم

من از خروش ابر ِ تو ،باران چکیده ام
با تکه پاره های خود اینجا رسیده ام

از پیچ و تاب تیره ترین شب سحر شدم
با هرعذاب و حادثه ای همسفر شدم
..
دیگر مرا توان و مجال جدال نیست
بازوی زور و کشمکش و قیل وقال نیست

من شاعرم .تسلط من واژه چیدن است
احساس را به بندسرودن کشیدن است

من اهل بحث و جنگ و سیاست نبوده ام
دنبال مبل ومیز ریاست نبوده ام

یک مثنوی نیامده خط ونشان کشید
پای مرا میان چنین داستان کشید

ازپشت سایه ها تن رازی دوید و رفت
خوابی نفس زنان به نگاهی چکید و رفت

حسی به گوش زمزمه افسانه در نوشت
دستی خرابه ای وسط خانه در نوشت

جایی مگر که دفتری شعری جوانه کرد
طوفان گریه را به سرودن بهانه کرد

از شعر، قفل خامشی ام بر گشوده شد
فریاد، شعله ای شد و بر آن فزوده شد

حاصل شد انکه؛ وقت سکوت و نگاه نیست
دوران ناله کردن و نفرین و آه نیست

بشکن سکوت، دوره سازش گذشته است
دوران پادشاهی داعش گذشته است


از زیر بار زور ، مگر خود رها کنی
از نو براین شکسته، وطن را بنا کنی..

عبداله خدابنده

چه غریبانه دلم امروز هوایت را می‌خواهد…

چه غریبانه
دلم امروز هوایت را می‌خواهد…
بی‌قرار،
مثل بادی که در کوچه‌های خاموش اقاقی‌ها می‌گردد
دنبال عطر گمشده‌ای قدیمی…

اما تو
پشتِ فرداها پنهانی؛
آنجا که دست هیچ رؤیایی
به دکمه‌ی پیراهنت نمی‌رسد،
آنجا که صدایم
به آغوش تو قد نمی‌دهد…

امروز،
تمام جهان از چشمم می‌گذرد
و هیچ‌کس
به اندازه‌ی تو نیست…
حتی غروب،
با تمام نارنجیِ عاشقانه‌اش
از یاد تو خجالت می‌کشد.

برگرد…
تا این فاصله‌های لجوج و بی‌رحم
دست از سر شب‌های من بردارند.
برگرد…
ای ناپیدای فردا
که امروز
دلم عجیب هوایت را کرده است.


غلامرضا خضری

به چشم تو جهان آرام می‌گیرد

به چشم تو جهان آرام می‌گیرد

دل از طوفان، غمی مادام می‌گیرد

اگر گویی، خوشی بر جان بنشاند

نگاهت خنده‌ی هر بام می‌گیرد

به دستت چون سپاری دست ما را

دل ما رنگی از آرام می‌گیرد

نسیم عشق در گیسوی تو جاری‌ست

که هر دل شور این هنگام می‌گیرد

تو می‌گویی، دل ما بی‌درنگ آری آری

به نامت لحظه ای شیرین‌ترین پیغام می‌گیرد

همه هستی به پای عشق می‌ریزم

که این جان از تویی آرام می‌گیرد

دل تو بر دل ما نور می‌پاشد

زآهنگی صفای شام می‌گیرد

تن بی‌جان اگر چون چوب پژمرده

دم عشق تویی، احرام می‌گیرد

اگر عالم شگفتی در دل ما سیر می بیند

تعجب هم زعشقت آرام می‌گیرد

سخن کوتاه شد، باقی بماند راز

که این راز از نگاهت کام می‌گیرد

محمدرضا گلی احمدگورابی

دوش یاری خبر از این منِ غمناک گرفت

دوش یاری خبر از این منِ غمناک گرفت
خبر از حال دل و دیده نمناک گرفت

تا که قلبم دهنش را به ندا بازگشود
اشکِ حزنی ز سر و جانب افلاک گرفت

بانگ هجران دلم بر در و دیوار وجود
نغماتی ز عدم گشته و پژواک گرفت
گفتم ای همدم من بین که در این مُلکِ شگفت
جای شادابی و گل ، محنت و خاشاک گرفت
جایِ خوش خُلقیِ این خَلقِ جفا پیشه و بد
طمع و بخل و ریا و دل ناپاک گرفت
جانِ جمشیدِ مرا ای صنما بین که چنان
در میادین جفا گیتیِ ضحاک گرفت
دلِ ما چونکه به میخانه نَبُد باده خوش
مِیِ خود از سر آن طُرِّه چون تاک گرفت
آن صنم چونکه شنید این سخن از طرْف شهاب
از من و خسته دلم مهلت ادراک گرفت


شهریار خوش لفظ