امروز
ساعتی از کفهٔ ترازو افتاده است؛
نه گناه خواب،
نه سایهسار شب
بلکه خودِ زمان،
در استخوانهایش دردی پنهان دارد،
مثل استخوانی که
فراموش کرده چگونه باید التیام یابد،
و هنوز،
با هر تپش،
یادآور گذر ماست.
دستهای ما،
این کارگران خاموش،
بیوقفه
به سوی تهیِ لجباز میلغزند؛
پر نمیشود.
خستگی، زودتر از ما
به پایان مقصد میرسد،
مثل قطاری که
از ریل خود منحرف شده،
و هرگز به ایستگاه نخواهد رسید،
و ما،
در سکوتی،
همراه با حرکتش،
وزن خود را حس میکنیم،
مثل قطرهای که از ابر افتاد،
اما به زمین نرسید،
و هر سکوت،
صدایی در عمق تنهایی ماست.
دیروز
سخن چنان بر دهان میچرخید
که آهنگ صدا
بر وزن حقیقت غالب شد؛
از رؤیاهایی گفت
که هنوز بخار داشتند،
اکنون،
تکهتکه،
در جیبهای سرد تاریخ،
به سنگریزه بدل شدهاند،
و هر بار که ورق میخورند،
وزن گمشدنِ ما
سنگینتر میشود،
مثل ترازویی که
یک کفهاش همیشه خالی است،
و ما،
دستهایمان را به سوی هیچ دراز میکنیم،
جز خاطرهای خاموش،
که پژواکش در گوش زمان میماند.
و ما،
تا ابد،
بدهکارِ آن سکوتهایی هستیم
که میتوانستند
نقطهٔ اتکای ما باشند؛
اما دیروز،
با عجلهای کور،
از کنارِ پناهِ خویش گذشتیم،
مثل کودکی
در تاریکی
که دستِ مادرش را رها میکند؛
و هیچ چراغی
راهِ بازگشت را
نمیتاباند،
جز روشنیای
که
در ژرفای قلب
مانده است.
و امروز،
چنان فشرده است
که بیداری، در نیمهراه،
نفسش میگیرد؛
چشمها گشودهاند،
اما جهانی که باید میدیدیم،
مثل رؤیایی بود
که قبل از بیداری،
فراموش شد.
هر لحظه،
هر نفس،
هر سکوت،
قطرهای است از دریا،
و ما،
سوار بر موجی بیپایان،
میآموزیم
که گمشدن نیز
خودِ زیباییست،
زیباییای که
تنها در سکوت،
ودر جریان زمان،
به چشم میآید.
تورج آریا
یادش بخیر روستای ما، با خانه های کآهگلی
حیاط و ایوآن و تنور، پر از گلهای داوودی
حوض وسط حیاط، آبش زلال وخنک
صبح خروس و بوی کاه، پر از صدای قوقولی
شب پای چراغ نفتی، آسمان پر از ستاره
قصه های مادربزرگ، خنده های مهربانی
سقف، ستاره پوش و دلها به هم نزدیک
دلها ساده و بی ریا، پر از صفا و نیلی
سعید عباسی
شبی در بَم
امشب،
سالگردِ زمین است
که دهان باز کرد
و نامها
از حافظه افتادند
به آغوش خاک
خاطراتِ بَم
از اعماقِ وجودم
بر میخیزند؛
نه فریاد،
که نفسهای بریده
مردمانم
زیرِ آوار
زیرِ چادرها
هنوز ادامه دارند؛
در خوابِ شهر
تو
تنهایی
در قابِ یک عکس
من دلتنگ
در تقویم
درد
تاریخ دارد
و تکرار میشود.
طیبه ایرانیان
من به عاشق بودنم.. دنیا به عاقل بودنش
من به آسان بودنم.. دنیا به مشکل بودنش
دوست میدارم خدا را.. جنس عصیان من است!
دوست میدارد نمازم را.. به باطل بودنش!!
مریم_رزاقی
وطن درد دارد و دریغ از آن نگاهت
از بنده گانت نمیگیری هر آن سراغت
کنون همه چو یوسف افتاده درچاهیم
تعجیل بهرچیست برهان ما را ز آن چاهت
این همه بی مهری ات جای سوال است
نکند گم کرده ایم ما مردمان راهت
اولین وآخرین مامن تویی ای کردگار
در آغوشت بگیر وباشداین جان پناهت
ما مردمان به غربت نرفتیم واینجا غریبیم
بگو که کی به پایان میرسد ز ایران فراقت
خالقا کنون که ما اینگونه آماج دردیم
این بار ز ما گذر کن و به پوشان گناهت
به فکر لقمه نانیم فارغ زهر منع وحرامیم
چند دمی راحلالش کن تو بر ما آن حرامت
داودچراغعلی