قبل از اینکه بخواهی

قبل از اینکه بخواهی
حرفت را با طلا بنویسند
سراغ پول برو
و پولدار باش
حرف ما فقیرها را
هرچقدر هم منطقی باشد
کسی گوش نمی دهد

بهمن نوری قاضی کند

... و من در قدمگاهی بی‌پایان

.............
... و من در قدمگاهی بی‌پایان
در سکوت سنگ‌ها و
نجوای باد و زمزمه‌ی باران
چون رودی پنهان در رگ‌های زمین
رهسپار راهی هستم
که از مه تا سپیده می‌گذرد

هر قطره باران
دانه‌ای از نور خواهد بود
که در آغوش برگ‌ها می‌روید
و هر سنگ
حافظه‌ی کوه‌هاست
که رازهای کهن را
در سینه‌ی خاموش خود نگاه می‌دارد

باد
پرنده‌ای بی‌مرز
که بال‌هایش را
بر دشت‌های بی‌انتها می‌گشایدو
من مسافر بی‌نام
در میان مه و خروش رودها
به دنبال صدایی می‌گردم
که در پژواکش
جهان دوباره بیدار شود
و چون سایه‌ای در آینه‌ی بی‌انتها
به دنبال حضوری می‌گردم
که در غیابش
معنا زاده شود
شاید جهان
تنها پژواکی است
از گفت‌وگوی خاموش میان بودن ونبودن
و من
مسافر این مکاشفه
در هر گام
به بی‌پایانی نزدیک‌تر می‌شوم....!!

مهرداد فرزامی فر

در رهی بودم، بدیدم روی یار

در رهی بودم، بدیدم روی یار
بوی عطر آمد، مشامم ماندگار

چون نسیمی نرم بر جانم وزید
برد هوشم را نگاهش، بی قرار

گفتمش ای ماه من، ای جان جان
خنده‌ اش شد شادی جان و قرار


چشم او چون جام می، نوشم بداد
مست مستم کرد، فارغ از خمار

چون نظر کرد او به جانم، جان شکفت
بر دلم افتاد نوری بی غبار

در دل آن مستی شیرین نگاه
دیدم از خود رستگی را آشکار

گفتم ای جان، عشق تو راهی ست پاک
میبرد ما را به اصل پایدار

عشق تو آیینه ذاتم شده
میکشد جان را به سوی کردگار

در تو دیدم جلوه آن بی نشان
ای رخت، راهی به نوری ماندگار

گفتم ای محبوب پنهان در ظهور
بی‌ تو عالم نیست جز نقش گذار

هر چه دیدم در جهانم، از تو بُد
هر چه گفتم، یافت از نامت وقار

عشق تو دریای بی پایان نور
قطره ام، گم گشتم آخر در کنار

مصطفی نجفی راد

من نگهبان بودم و عاشق شدم

شورشی در قلب من آمد پدید
از نگهبانش بپرس آنشب چه دید

باز کردم سردرِ تسلیم را
شهر کرمان از دلم در خون تپید

عشق گاهی زیر سنجاق سر است
می گشاید هر دری را با کلید

تاب ابرویش غلاف تیغ بود
غمزه کرمان را به خاک و خون کشید

فاتحش آغا محمد خان نبود
چشمکی قلب نگهبان را خرید

حاصلش یک کوه چشم آورد پیش
از همان یک غمزه صدها خون چکید

من نگهبان بودم و عاشق شدم
عقل نهی‌ام کرد دل آیا شنید؟


بعد از آن زندانی ام کرد آن عزیز
رفت و پشتم با غم کرمان خمید


میثم علی یزدی

صبح‌ها سردتر شده‌اند

صبح‌ها سردتر شده‌اند
بدون نفس‌های گرم تو
من تشنه ی بخار دهانت
بر شیشه‌های تنهایی
دوستت‌دارم
گرمای گمشده......


حسین گودرزی