سکوتِ تو ادامهی شعرِ ناتمامِ منه
حجامتِ واژهها، چنگ در کلامِ منه
به هر اشاره میرسه خیالِ بینهایتت
ندیدنِ خیالِ تو، بساطِ ایهامِ منه
نه شوخیه، نه جدیه، این یه باگِ الکیه
پذیرشِ درد و رنج، نقضِ اتهامِ منه
تو میتونی بگذری از این سِگالِ ناگوار
اما بدون، این گذر، کوچِ انتقامِ منه
نه در قرار، نه در فرار، حتی زمانِ انتظار
رسیدن به معنی من، اوجِ احتلامِ منه
نظامِ من شاید غلط، تراکمِ همهمههاست
سه نقطهی بعدی دیگه، فرضِ انسجامِ منه
فِک نکنی همینجوری به این شکستِ بیصدا
همینجوری میشکنمت، دیکُدِ فرجامِ منه
فرهاد صادقی
این منم!
لحظهنوردِ ثانیهها!
لحنْ زاویهی کج زبان و راستاندیش!
گاهی آهی به راهی نامعلوم میکشم؛
فِزرتی و آلاخون و وآلاخون،
با گذشتهای هضمشده و تَهگرفته.
خودِ بیقرارِ اکنونم را میشمارم
در محلولِ ثبوتِ اندیشهام؛ نگاتیویست مجهول،
از آینده ی عکسی ناپیدا و مجعول.
گاماسگاماس پزیتیو میشود...
نمیشناسمش!
در حالِ بالیدن و شدن است
بیگانهای آشنا؛ آشنایی بیگانه!
میدانم!
این تسلسل را پایانی نیست؛
دریایی بیساحل است،
خوابِ جاریِ زمان!
بویِ زُهمِ جراحتِ دراماتیزهی نمایشِ زندگی،
اُوزانِ نابرابرِ نَبردِ شرافت و شخصیت،
بُوالعجبیست مضحک،
در عینِ حال تراژیک،
نوایِ دگماتیسیکِ نتهایِ فالشِ سمفونیِ خواب،
تَصَلُبی کورْذهن، در مدرنیتهی تنازعِ بقا،
خودارضاییِ «منِ همهچیدانم!»
گرفتنِ میوهی دِبش از باکرهی مقدس،
و این هبوطِ ملنگانه و ولنگار...
و بوالعجب!
چه اشرفی شدم بر این گُنْبدِ دوّار
سِرتِقوار و لَجوج و جِغِله و جُعَلق،
سُپوخته، فَشل و قَمصور،
نسبتِ ماندن به واماندن،
اِسانسِ شبح وارِ ماسیده ی انسان
این منم!
هاشم نجفی
خانه پر از صندوق و بار است امشب
دل چو کبوتر، بیقرار است امشب
رفتن چه سخت است وقتی این دیوار
هر آجرش غصهدار است امشب
چایِ لبسرد و خاطرات دیروز
روی زمین، در انتظار است امشب
یک چمدان پر از صدای خنده
در گوشهای غرق غبار است امشب
میرویم اما دل نمیبرد ما را
خاطرهها پشتِ در است امشب
یاسر فتحی
در جان « بودن »
کهنگی « نبودن » می درخشد
و زمان
بر این غروب تنهایی
چشم می بندد
غبار
بر آنچه باور بود
و برایم معنا داشت
سایه افکند
با شروع پیمودن
بر قامت نحیف تنهایی ام
غریبی من هم
نقش می بندد
غبار غروب غریبی
نه از جهل من است
بلکه پایان یک فکر است
سرآغاز یک آرامش
بر دلتنگی من است
پایان یک دوره
آوار « یقین »
یک کهنه اندیشه است
غریبی
این تراژدی عمیق ذهنم
پژواک « هیچی »
بر همه چیز شد
پشت این حس خاکستری
به نیستی میخندم
و بودنم را
و بغض در گلو مانده را
به فراموشی
خاطرات دلتنگی ام
می سپارم
غبار غروب غریبی
نا آگاهی خرد است
که سایه می گستراند
بر بودن
بر نبودن
بر هستی
بر نیستی
در گذر شلوغ فکرم
بر غربت و غریبی
عشق پنهان شده
در دل کوچکم
می خندم
که در بازی روزگار
غرق شدم
و تقدیر قلم
نقطه بر پایان
من نهاد
حسین رسومی