آسمان قرمزاست وچشم من است که بارانیست.....
گلایه از چه کنم،بخت من زمستانیست...
زدست بردردعابه چه آرم که کنون.......
ز،هر دری به قبله روکنم پریشانیست...
زاندرون خود،فروبرم آن رازدلم....
که هرچه رازبه خودآرم همه تکراریست...
چگونه ازته دل لب به سخن بازکنم.....
که هرسخن به لب آرم آتشی پنهانیست...
صبا به من برسان آن پرنده ی هدهد.....
که هرچه نامه نوشتم زباد،طوفانیست....
چگونه دگرطلب کنم آرزوی خویش را......
تکیده،بر رخم ونای شعرگفتن نیست....
زدوستان وهمرهان بگفتند که دلیر......
توصبوری کن وبدان،که راه طولانیست.....
علیرضاخوئینیها
دوستت دارم
شبیه نسیمی
که صبح را
بی صدا بیدار میکند
شبیه برگی
که از افتادن هراسی ندارد
شبیه باوری
که
در قلبم
آرام
جوانه زده…
باران ذبیحی
ای نام تو آغاز همه نیکوییها
وی نور تو جانبخش دلِ بیسوییها
شمشیر حقّی، عدل مجسّم به درگاه
ای فاتح خیبر، مظهر مردانگیها
دستت درِ خیر و کرم وا به هر دل
چشمت پی حق، خسته از ناسپاسیها
با عشق تو دل، آینهی مهر یزدان
ای قبلهی زخمیترین عاشقی ها
سمیه بنائیان دستجردی
دارم غم تو در دل از عاشقان بپرسید
رفتم بسوی مشکل از عارفان بپرسید
شمعی شدم برایت پروانه ام توگشتی
نامی شدم به راهت از کاروان بپرسید
آهسته آمدم من برکوی خوش لوایت
دشمن شدندرقیبان از ساربان بپرسید
من جان بداده ام لیک اندر سرای فانی
قربان تو شدم من از این و آن بپرسید
گر خوی دل پسندی دیوانه تو هستم
مهمان شدم برایت ازهر مکان بپرسید
باجعفری هنرکن نقش است درجبینم
درخواب دیده بودم ازهرزمان بپرسید
علی جعفری
مرا به مملکت قلب یار میخوانند!
سپیده مویم و بهر قرار میخوانند!
تو دورهای خودت را زدی ولی من را
اگر چه بی تو خزانم بهار میخوانند!
درخت عشق مرا با خیال خشکاندی
به دردهای تو دل را انار میخوانند!
من آن خزانِ ثمر دارِ سردیِ پاییز...
تویی که درد منی را شکار میخوانند!
منی که از ته دل عاشق تو میبودم!
ببین که این دل ما را حصار میخوانند!
متین رضائی عارف