قلبِ بیعشق قفسی خالی است
پردهای پاره روی هر دیوار
درد دارد سکوتِ فریادی
از تَرَکهای این دلِ بیمار
خانهای گوشهی غریبِ شب
منتظر مانده تا بیاید ماه
خاطراتِ تو..آه...میآیند
مثلِ مهمانِ سر زده از راه
عمرِ آدم نهایتی دارد
خاک میگیرد این تنِ سنگی
میخورم مستیِ شرابی ناب
تا شود گم، جنونِ دلتنگی
ساعت افتاده از لبِ عادت
تیکتاکش شکسته از ماتم
پیر شد لحظهای که تو رفتی
سهمِ دل غصّه شد از این عالم
با عبورت سکوت را دیدم
در تمامِ جهانِ تو در تو
هیچکس بر زبان نمیآرد
علّتِ واژههای غمپهلو
میتراود از اضطرابِ اتاق
بوی خاکسترِ زنی امروز
آینه زخمی از جنایاتِ
سنگهای خیانتی جانسوز
آنچه باقیست از دل اینجا باد
میبرد با خودش به سویی دور
من خودم را به گور میسِپُرم
حال که کُشته شد منی از نور
مریم کاسیانی
بر ماه چه گذشت
پس از اولین خمیازه ی معصوم صبح؟
پرنده ها که برخاستند
کس از آنچه رفت بر شب
خبر نداشت.
بر ماه چه گذشت
در آن تاریکی دود آلود وهم
در آن ندیدن مزمن
چو دردی پنهان.
بر ماه چه گذشت؟
و بر صورت نورانی ماه؟
که لکه ی سیاه زوزه گرگ را
می توان در تصویر ماهتاب
در آب دید.
چه گذشت
بر آن عروس نورانی شب سیاه
تک ستاره ی بی رمق
مانده بر پشت نقاب ابر؟
چه گذشت بر ماه
بر اسیر نور و
درگیر شب.
به آنچه خوب بود
اما در تب.
چه یار غاری
که چشمه
چه یار غاری
که دریا.
افسوس که چشمه خشکیده و
دریا خوابیده و
ماه ما تنهاست.
بر ماه چه گذشت؟
و بر ما؟
رو به آسمان می کنم:
" بر تو چه گذشت؟"
ماه
زل زده بر صورت زلال خواب
از نفس های سنگین شبانه ی انسان سیراب
می گوید:
"چه تاریکی؟
چه شبی؟
خواب نوزاد را دریاب."
سحر غفوریان
گفتند بر چشمش نظر کردن حرام است
من عاشقم، این حکم بر جانم تمام است
یکبار دیدم روی او، جانم بلرزید
آن فتنه تا خورشیدِ آخر، در دوام است
گفتم که پرهیزم، دلم گفتا مگو باز
در کار عشق، این احتیاط از تو حرام است
دیدم که آن چشم از ازل فرمان ندارد
این حکم اگر باشد، به چشمش هم حرام است
من سوختم در آتشی کز نور او بود
آتش حلالم شد، اگر عشقش حرام است
در سجدهگاهش سر نهادم بیتکلف
زانرو که معشوقم، خودش قبلهمقام است
ای عقل، خاموشی گزین، زین فتنه بگریز
زیرا که این گمگشتگی، عین مرام است
ابوفاضل اکبری
ای فلک از جان من آخر چه میخواهی، بگو؟
سود من رفت و زیانم را چه میخواهی، بگو
در جوانی سوختی جانم به آتشهای پنهان
حاصل از دورانِ بیدرمان چه میخواهی، بگو
داغهام از سینهام چون لاله سر برداشتند
گر تماشاگر نیستی، دیگر چه میخواهی، بگو
چون قفس کردی قفایم را به سنگِ امتحان
از منِ دربندِ بیبال و پر، دیگر چه میخواهی، بگو
چون گذشت از من بهاران، وقتِ دیدارم کجاست؟
از خزانِ خستهی دلبر چه میخواهی، بگو؟
پیر گشتم، ره نمانده، پای در زنجیرِ درد
چون توانم، بینفس، از من چه میخواهی، بگو؟
نیست جز آهِ شبانه سهمِ من در این سفر
از منِ خاکسترین، دیگر چه میخواهی، بگو؟
ابوفاضل اکبری
تا گرگی در هنوزهای
حتی قصهها
به پاییدن است، من
بیدارم، و
به هوای هوایی تازهتر
چشمهایم را
به چَرا میبرم ...
دور یا نزدیک،
مهم نیست، من
از قوم ِکوچَم، از
از تبار ِقاصدک، و
راه را، تا
کوچههایی نو
خوب میفهمم ... من
در مسیر ِباد، همچنان
چِرا؟؟؟هایم را،
به چَرا میبرم،
از وقتی فهمیدم،
"چوپان دروغگوست" ...
سیاوش پیروزکیا