آسیمه سر و دل به کف و واله و حیران
مجذوب تو و چشم تو و موی پریشان
در فکر تو افتاده دلم ، صبر ندارد
آید نفس از بند دل افتاده و خیزان
از فاصلهای دور دلم دست تو افتاد
رحمی بکن ای یوسف گمگشته کنعان
شیرین دهن و نرم تن و مهر سرشتی
ای لعل لبت قندتر از قند فریمان
شیرازه چشمان تورا سرمه کشیدهست
دستان خدا همچو عسل بین گلستان
امیراسماعیل انتظاری
در سینهی دریا
جزر و مدی است
که نامی ندارد
اما هر شب
ماه را تا استخوان خیس میکند.
کویر
با لبهای ترکخورده
راه میرود
و هر دانهی شن
حافظهی یک بارانِ نیامده است.
مردم
از کنار هم میگذرند
بیآنکه بدانند
دستها
پیش از صدا
همدیگر را یافتهاند.
فنجان ترکخورده
روی میز
خطوطی میسازد
که هیچ کس نمیخواند
گرمای نفس رفته
هنوز در دلش مانده.
آنگاه
همهی راهها
از دریا
از کویر
از مردم
از اشیا
به یک نقطه میرسند
جایی که نامش را
دیگر پنهان نمیکنم:
عشق
تورج آریا
اینطور که پیش میرود
قرار است من
یکعمر
همینجا کنارِ پنجره بنشینم
و تو
یکعمر
تنها از خوابهای من بگذری.
چه فرق میکند؟
زندگی
همین تکرارِ سادهیِ دستهای ماست.
عشقِ ما
پیراهنیست که هیچکس
جز ما دو نفر
نمیداند چقدر
به تنهاییمان میآید.
گفته بودی
دریا همیشه آرام است
و طوفان
تنها یک سوء تفاهمِ کوچک است
بینِ باد و آب.
حالا
من آرامم
اما درونم
هزار قایقِ بیسرنشین
از موجِ هفتم میترسند.
برگشتنِ تو
باید مثلِ باز شدنِ
یک نامهی قدیمی باشد؛
با بویِ چایِ سرد شده
و لکههایِ فراموشی.
نیازی نیست زیاد حرف بزنیم.
فقط بیا
و ببین چقدر
این خانه
شبیه به دهانیست
که سالهاست
اسمی را صدا نزده است.
بیا...
و این سکوتِ خستهی مرا
به یک قدم زدنِ ساده
در پیادهرویِ خیس
دعوت کن.
امیر حسین میهن
بگذار بخوابم مگر آرام بگیرم
بادیدن خواب تو سرانجام بگیرم
چون جام نگاهت برسد بر لب رویا
از جرعه ی آن مست شوم جام بگیرم
نگذار دراین همهمه ی ذهن پریشان
از حسرت دوری تو سرسام بگیرم
امشب تو بیا در غزلم تا بتوانم
از آبی چشمان تو الهام بگیرم
در کوچه ی تنهایی باریک خیالم
بر من نظرانداز که پیغام بگیرم
ای کاش که یک بار دگر از سر تقدیر
در موج نفس های تو آرام بگیرم
ارسلان رشیدی
منم آن طینتِ شعرت، تو بگو یار کدام است؟
که در آغوش قلم باشد و اسرار، مدام است
من همانم که دل از خویش بریدی پیِ نامم
تو قلم را نکِشان بر دل خود، زار حرام است
من همان جوهر جانم که درون تو نهانم
لب اگر شعر تو خوانَد، نفست با منِ خام است
تو مرا از ورق و وزن جدا بین که حقیقت
نه به تشبیهِ رخ و زلف، که دیدار دوام است
هر کجا واژه بلرزد، دل من بر تو گذر کرد
هر نفس گوشهی شعرت نفس گرم سلام است
تو ندانستی و من هر شبِ این بیتِ نهانی
به دلت آمدم آهسته، چو مهتاب تمام است
منم آن معنیِ پنهان که به چشم تو شکفتم
نه همان نقش که بر کاغذ و گفتار مرام است
تو بپرس از دل خود، از منِ در عمق نگاهت
که به هر مصرع عشقت، اثرِ مِهرِ امام است
امیرمحمد لطافت نیا