دنیای ما بومِ سفیدی‌ست

دنیای ما
بومِ سفیدی‌ست
که هر روز
با دست‌های خودمان
روی آن قدم می‌زنیم
نقاشِ این جهان
کسی جز ما نیست؛
رنگ‌ها
از نیت‌ها می‌آیند
و طرح‌ها
از انتخاب‌ها
اگر خطی تیره‌ست
دستِ خودمان لرزیده
و اگر نوری افتاده
دل‌مان
یادِ روشنایی بوده
وسعتِ دنیا
نه به مرزهاست
نه به دیوارها
به اندازه‌ی
فکری‌ست
که جرأتِ پرواز داشته باشد


منوچهربرون

مرد یعنی قامتِ معنا نه فریادِ بلند

مرد یعنی قامتِ معنا نه فریادِ بلند
سنگری آرام و محکم ، وقتِ طوفان و گَزَند

سایه اش چون سَروِ آزاد است بر باغِ وجود
بی صدا امّا پَناهِ عاشقانْ، در هر فرود

مرد، یَعنی واژه ای از ماندَن و باید شدن
در هُجومِ ترس ها ، شب ، با وَرِ خورشید شدن


خستگی را می فِشارد لایِ انگشتان خویش
تا نیفتد نانِ گرم از سفره ی جانانِ خویش

مرد یعنی صبرِ ایوب و وقار کوه نور
ابر گر هم بر سرش بارَد ،بماند باز صبور

مرد یعنی آسمان صاف بعد از التهاب
رعد گر هم بر دلش باشد نمی بارد به خواب

رنج را در خنده حَل کرد . بغض را در واژه کُشت
تا دلِ خانه نلرزد ، شانه اش لرزید و خفت

شانه هایش بار بایدهای عالم را کشید
پست لبخندش هزاران زخمِ خاموش آفرید

روز مرد ، روزِ آن نامِ نجیبِ بی نشان
که جهان بر دوش او ماند و نگفتا نا توان

فریبا دلال

کاش می شد جان دهم اکنون که گویم شعر تو

کاش می شد جان دهم اکنون که گویم شعر تو
لااقل روحم شود غرق نسیم مهر تو

گر نباشد روی ماهت دل به چه باید سپرد؟
ماه شب عکس خودش را در دل برکه فشرد

ماه تاب خنده ات شد انعکاس نور عشق
می دمد جانی به مثل کربلا مکه دمشق

ای که آرامی و آرام می کنی حزن مرا
دایما مسرور کردی این دل ماتم سرا

عشق تو شد مثل ماه و گشت گرد این سرم
این طرف خار مغیلان آن طرف عشق حرم


من فراموشت کنم تن دارد هر دم بوی تو
از کجا باید خرید داروی خلق و خوی تو

علی حسن خانی

ما در طلب یاریم او در طلب ما نیست

ما در طلب یاریم او در طلب ما نیست
ما چشمه ای از نوریم او تشنه ی دریا نیست
ما در به درِ رویش تا یک نظری بینیم
اما چه کنیم صد حیف در او شوق تماشا نیست
خود بافته ام قصه بهر دو سه صد غصه
این رشته برای او از سر به ثریا نیست
عشق در دل ما کردی درد در جگرت ریزد
این درد بی درمان حاجت به مداوا نیست
افلاک همه دیدن دیوانگی ما را
مجنون شده را کی خواست آنجا که لیلا نیست
یوسف به چه طهمت ها از قصر به زندان رفت
رسوای او این بس آگه ز زلیخا نیست
انگار که در چَشمت دو بتخانه بنا کردی
که این حالت چَشم تو کم ز بتِ عُزّا نیست

سیدرضابنایی

وه، که چه نامه‌ای نوشت این درخت،

وه،
که چه نامه‌ای نوشت این درخت،
آن شب،
که ماه
نام تو
را فراموش کرده بود.

نوشت
با جوهری از خاطره؛
هر برگ درخت
یک بار
دوستت داشتن را نشان می‌داد.

گل کاغذی
دلش را پهن کرد
وسط باد،
مثل کسی
که می‌دانست
خوانده نخواهد شد،
اما صبر کرد.

درخت نوشت
از بوسه‌ای
که هرگز نرسید،
و از دستی
که زودتر از ما
پاییز شد.

زمان
بین سطرها راه می‌رفت؛
هر قدمش
فاصله‌ای تازه
میان من و تو می‌کاشت.

وقتی نامه تمام شد،
تو دیگر
نبودی،
یا شاید
بودنت
شکل دیگری از رفتن بود.

اکنون،
هر بار
که به درخت نگاه می‌کنم،
کسی را می‌بینم
که هنوز،
به زبان برگ‌ها،
نام تو
را اشتباه تلفظ می‌کند.

و سطر بعدی
هرگز نوشته نشد،
چون دست
در میانه‌ی هوا
ایستاد،
و جهان
تصمیم گرفت:
ادامه لازم نیست.

باد می‌آید،
و هیچ‌چیز را نمی‌برد،
جز امیدی
که دیگر
حتی نامی ندارد.

دکتر محمد گروکان