کارم این است به تو زل بزنم
توی چشمان تو من خیره شوم
تا مگر سیر ببینم چشم زیبای ترا
ترسم این است ،مبادا که شبی بی تو شوم
بی تو از سایه ی خود می ترسم آری
بس که دائم به لبت واژه رفتن داری
من از این قافله ها می ترسم
از غم بی تو شدن ،فاصله ها می ترسم
بی تو این باغچه ها ، رنگ محرم دارند
مثل من خاطره با غم دارند
مثل دهلیز که محتاج هواست ،
انگار تو را کم دارند
احوال ترا هر شب
من از چلچله ها می پرسم
من سراغ تو از این ولوله ها می پرسم
بوته ها اسم تو را آوردند
غنچه ها عطر ، تو با خود دارند
خورشید گرمای تو را می خواهد
آسمان از تو تمنا دارد
قاصدکها خبر از شهر نگاهت دارند
سالیانیست به چشمان تو عادت کنند
مانده ام ماه چه در سرداری
بریدی زمن و چاره ی دیگر داری
کوله بر پشت فکند ی ، در پیش انگار سفر داری
بی تو خوابم انگار ،که تعبببر می شود
داستان بی تو بودنم ، اینگونه
تفسیر می شود
تو می روی و بدنبال تو تمام وجو د من
آن همه احساس ،
کم کم اسیر دست تقدیر می شود
نادرخدابنده لویی
امروز،
روز تولد توست…
اما بگذار راستش را بگویم
امروز،
روز تولدِ من هم هست…
چون از وقتی تو آمدی،
من دیگر، همان آدمِ قبل نیستم…
جهان،
درست از لحظهای که تو در آن دمیدی،
نَفَس کشیدن را
یاد گرفت.
خورشید،
بیدلیل نمیتابد امروز…
گلها، بیبهانه نمیشکفند…
این همه زیبایی
برای هیچکس نیست
جز تو.
تولدت
تنها آغازِ زندگیِ تو نیست،
آغاز خواستنِ بیدلیلِ من است
برای هر لحظه بیشتر داشتنت…
برای نگاه کردنت،
بیآنکه سیر شوم.
میدانی؟
هر سال،
وقتی این روز میرسد،
فقط شمعها را روشن نمیکنم،
تمامِ دلم را
روشن میکنم
که بفهمی…
چهقدر بودنت،
برای بودنِ من،
ضروریست.
تو فقط متولد نشدی…
تو «معنا» شدی.
برای روزهایم،
برای شعرهایم،
برای خودِ من.
ابوفاضل اکبری
غرورم نمی ذاره سمتت بیام
ولی یادته گردن آویزِ من
هنوزم دلم حبسِ چشماته وای
ببین حالِ زارِ غمانگیزِ من
یه جوری شدم عاشقت که برام
شدی قبله گاه و شبیه خدام
دعای قنوتم همینه فقط
به محرابِ چشمایِ قلبت بیام
نخوا(ه) کم شم از فالِ لبخندِ تو
که تقدیرِ تلخی بشه بودَنَم
نذا(ر) حل شه قندی تو قلبِ غمی
که شالی بشن غصّه ها گردنم
بیاو بذار از رزِ بوسه هات
شکوفا بشن شادیِ شونه هام
بکِش نازِ لبخندمو با لبات
بزن عطرِ آشتی به گلگونه هام
صدام کن که برگردم از قلبِ قهر
که خالی بشم از شبِ دلهره
ببر با خودت روی لبخندِ نور
یه جایی که از عشق دل ها پُره
مریم کاسیانی
خسته ام زین انتظار ودل به فردا دوختن
نا امیدی دیدن و خود در امیدی سوختن
بی زبان ماندن میان مردمان همچو سنگ
با دلی غمگین و گریان می زند بر گیس ،چنگ
در سخن همچون ادیبی خوش سخن والا نصب
همچو لقمان در جوار بی ادب شد با ادب
دل نگویم گوهری باشد چو مهتاب و چو آب
تیر باران شد ولی بر چشم و چالی چون شراب
اشک چشمانش بریزد همچو آب و آبشار
دل ز دلخانه غریب و غم نهان و آشکار
روز و شب تنها ز کنجی آسمان را بنگرد
بی صدا نجواکنان آهنگ غم بر سر نهد
طالعش بد عهدی و بیماریش شد سادگی
قسمتش تنهایی و حسرت ز یک دلدادگی
بی تفاوت چرخ دنیا بنگرد زین خستگی
مهر باطل شد زند بر هر دل و دلبستگی
گرچه غم همسایه و همراه و هم منزل شده
مه جبینی مانده در یادش دلش چون می شده
بار غم بر شانه اش سنگین تر از خارا و سنگ
شب سحر گوید ز خود نفرین بر این دنیای ننگ
توحید تکاور