تمنّایی که میبینی... نشانی از علاقهست
تویی علّت برای بودنم... نبـضم بهانهست
تو میتابی و از هر سو... تماشاییترینی
تو چون هستی به لطفت آسمانم پرستارهست
وفاداری به لبخندی که داری سهلوسادهست
اگرچه بوسه از لعلت بهلبهایم فسانهست
نخواه از من زبانم جز به تعریفت بچرخد...
خودت دانی که قربانتشدنهایم بداههست
به این من قصّه از شیرین و لیلیها نگویید
که هر محبوبوجانی جز به معشوقم خرافهست
نگو بر من... که من اغراق کردم در بیانت
ستایشهایِ من از تو فقط یکاستعارهست
شنیدم قصدِ رفتن کردهای، امّا بدانکه
بهنسبتْ قلبِ من، هرکاخِ دیگر چون خرابهست
چه گویم، من تو را تا دیدَمَت، از خود گذشتم
نبین خندیدَنَم را... بـیتـو دل از پـا فتادهست
چه گویم... دوستت دارم تو را تا بینهایت
اگر حتی نصیبم از تو هجری جاودانهست
چه درمانی؟ تنم محتاج دارو یا دوا نیست
نَزَد عاشقشدن زخمی مرا، اینها جوانهست
دلم را آبوجارو میکنم هرشب برایت
اگر حتی حضورت... خوابورؤیایی شبانهست
ایلیا خدادادی
هر کسی با هدیهای در جست و جویِ دلبری ست
سهمِ من هم هقهقی در خلوتِ این صندلی ست
خیره بر دیوار گشتم، چشمهایم خشک شد
انتظارِ بیسرانجام، عجب بد کیفری ست
میروم تا گم شوم در انتهایِ سرنوشت
عشق، در قاموسِ ما، گویا فقط دربهدری ست
همچو شمعی آب گشتم، پایِ این پروانه و
حال در خویش سوختن، گویا مرامِ بـهتری ست
میروم از شهر، وقتی عاشقان در معبرند
کافه ها لبریزِ وَهم و خالی از هر منظری ست
حیف از آن ایمان، که پایِ وعدهها بر باد رفت
عشق، در این روزگار، انگار نوعی کـافری ست
هر که آمد، تکهای از روحِ من را کَند و رفت
آنچه مانده از منِ عاشق، فقط خاکستری ست...
محمد علیخانی آزاد
سلام بی جواب ، پژواک یک درد است
ای دل ببین به ما چه ها که نکرده است
زنگار بسته افکار رنگیِ مان ، پوچ است
لیلا سر مجنون، غمار که نکرده است
این بغض غم آلوده درد را که میبینی
خود فرصتی ست ، ما را رها که نکرده است
گاهی قلم شود سلاح به اقتضای زمان
دست خودش که نیست گناه که نکرده است
از حرف فلسفه بیزار می شوم گهگاهی
فرهاد عاشق شده ، اشتباه که نکرده است
در لابلای پیچکِ پُر پیچ و تاب کوچهِ ما
امید لانه کرده است خطا که نکرده است
ما را ببین ، به پسند ، با خودت بِبر
طفل کوچکیم حراسان، جفا که نکرده است
جایی میان خوب و بد ایم ، جا مانده ایم
این تیر نشانه ی خود را، رها که نکرده است
یاسر منیری
مبادا دیگران این عشق پنهان را نفهمند
مبادا قصه ی چشمان گریان را نفهمند
مبادا در نگاه خستهشان رازی نهان باشد
که معنای سکوت تلخ یاران را نفهمند
مبادا از پس این پردههای رنگی از دنیا
جنون عشقِ این دلهایِ حیران را نفهمند
صدای گریههایِ بی صدا هر شب بلند است
ولی افسوس گوش شهر طوفان را نفهمند
درون سینهام آتش به پا شد از جداییها
چه سود از گفتن دردی که درمان را نفهمند
مبادا آرزوهایم شبی بر باد غم گردد
و یاران حسرتِ آن عهد و پیمان را نفهمند
به هرجا میروم یادت مرا همراه دل باشد
غریبان ، قصه ی این راهِ پایان را نفهمند
دلی دارم که جز نام تو را در خودنمیبیند
چه باک از اینکه دلها عشق و ایمان را نفهمند
بمیرم گر دلم جز نام تو ، نامی دگر خواند
مبادا اوج این شورِ فراوان را نفهمند
فریبا دلال
یا صاحبالزمان…
ای که نامت چراغی در دلهای خسته است،
ای که نگاهت آرامشی در شبهای بیصداست.
ای مولای من… بیا و شکوفا کن دلهای خسته را
که سالهاست بغضهای ما، نه صدا شد، نه شکسته.
ای که قدمهایت نویدِ صبحِ جهان است،
برگرد و روشن کن کوچههای تاریکِ زمین را.
من هنوز، یا صاحبالزمان، به آمدنت ایمان دارم
و به هر نفسی که در سکوت دعا میکنم.
ای مولای غایب…
بغضهای بیصدا، انتظارها و اشکها
همه به سوی توست…
چون تو هستی که بعد از هر شبِ طولانی
طلوع، با نام تو آغاز میشود.
ای صاحبالزمان…
دلم، بیهیچ هراسی، صدا میزند: بیا!
که ما، منتظران کوچک،
تنها با امید به آمدنت زندهایم…
سید سجاد نورانی