-
اوستادا بر من مسکین گذاری داشتی
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:49
اوستادا بر من مسکین گذاری داشتی لطف و احوال خوشی بر این پریشان کاشتی بر دل و جانم چو رویاندی صفات شاعری بر سر رودی نهالی تازه و نو کاشتی لیک ما را فرصت گفتار نبود ، گم شدیم وقف زندانی و زندان بان شدیم ما نفس را بهر جان و بهر آن جانان کنیم بهر اقلیم وجود عشقمان رقصان کنیم جان به کف ما در سرای این اسارات ها خوشیم دم...
-
آخرین دیدارمان کی بود ؟
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:47
آخرین دیدارمان کی بود ؟ در شبی نمناک و بارانی زیر گامِ زوزه های باد در خم آن کوچه ی بن بست دختر رقاصه یِِ چشمان زیبایت غم سرود و ناله ای سر داد بی کلام آوای لبهایت رفتنت را فریاد می کرد باز باران بود و می بارید قطره قطره اشک دلتنگی همره شب گریه های من ذکر فردا را بدون تو می نواخت در گوشِ جان و سر آمد آن چه که نباید شد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:47
-
رفتی و نگفتی که چگونه دل من را بخراشی؟
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:46
رفتی و نگفتی که چگونه دل من را بخراشی؟ یعنی به نظر عادی ودر خود متلاشی دنیا که نداردو نباشد چنین امر محالی بیدار شوم باز ببینم که توباشی محمد امین نژاد
-
جدول عمر محاسبه گرش ریاضی دانیست
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:46
جدول عمر محاسبه گرش ریاضی دانیست که هر فرمولش برای خود هزاران رازیست نه کسر جمع تفریق بلکه حسابش چرتکه ایست که از هر بینایی بشکافدش بیناترین، عجب داناتریست این دنیای فانی نمی ماند باقی، وای به حال غافلانیست که بی خبرند از حال هوای معنوی، این چه روزگاریست کاش بدانیم که مجال عمرمان مختصر خلاصه ایست ما مسافر امروز و...
-
هر کس ندهد بر تو تنی از وطنش
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:45
هر کس ندهد بر تو تنی از وطنش بی کس نشود از دم داده به تنش تنها شده ای از غم دوران نهان بی شک نشوی از پس پنهان رهت آید به سراغت گهی کند گهی تند آن که نتوانی که بدانی که دهد بسیار بزایندو برفتند نماند است تنی قرعه به نشان تو زده اند بی افکن پری هر آن به دمد بر تن این روح تنت تا که بدرد پیله از این خاک تنت حسین زالی زاده
-
شاخه نباتِ حسِ من ؛ قصه ی هر زمانِ من
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:42
شاخه نباتِ حسِ من ؛ قصه ی هر زمانِ من عشقِ تو شمعِ جانِ من ؛ خنده ی بی امانِ من نقش گُل اندر این جهان ؛ دستِ بشر به خشتِ خام گلی شکفته قلبِ جان ، بدستِ باغبانِ من آمدنت همچو مسیح دمیده جسمِ مرده جان نسیم خوش به زندگی، سایه و سایبانِ من خزیده ام به ظلمتی به جستجوی نورِ کور بیا عزیزِ دل بیا ؛ پرتوِ آسمانِ من خشکیده...
-
در شب بینهایت
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:41
در شب بینهایت میان طنین نبض خویش راه میروم،بیتاب بیخواب نه خوابِ تو را دیدهام، نه بیداریات را اما هر دو مثل سایهای بر گُردهام افتادهاند جادهای که میرود نه آغاز دارد نه سرانجام فقط تکرار قدمهایی ست بر زمینی که دیگرم نمیشناسد هر نفس،اندوهیست که در سینه جمع میشود و باز،بیهیچ فریادی دستنخورده میماند نامت...
-
درود بیکلام در مخزن سخن من
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:40
درود بیکلام در مخزن سخن من عشق است و سرودههای بیپایان من چند سال است که دل به او بستهام در هر نفس حضورش در جان من آن که بینهایت مهربان و نرم است در دل مانند خورشید فروزان من هر ذرهاش سوز و عشق و وفا دارد در این راه بیوقفه راهبان من هر سال که میگذرد عمیقتر میشود عشق من مانند درختی است سرسبزان من ای دل...
-
فصل بهاران رسید، رفته غم زار ها
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:48
فصل بهاران رسید، رفته غم زار ها چه چه بلبل شنو، ره زده از غارها تازه شود نسترن برکند از دار ها کوه بپیچد بخیش جامه ز انوارها عطر خوش یادها می وزد از باد ها نم نم باران جهد بر رخ گلزارها فصل رسیدن رسید در دل بیدارها برده ز دل کینه را، یار به تیمارها نی بدم ای چلچله در عوض سارها فاش بگوید نسیم واژه ز اسرارها آمده جان...
-
انگاری در سرم
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:47
انگاری در سرم یک طبقه اضافه است بی پله گاه کسی می پرد دام صدای عجیبی دام دام سقف پایین شل شده یا پرنده سنگین است بعد پرش کجا می رود درد چشمانم گویا نقش دارد می جهد بیرون ز آن رضا شاه شرقی
-
آدم بی فکر ونادان، یار میخواهد چکار؟
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:47
آدم بی فکر ونادان، یار میخواهد چکار؟ درتمام زندگی ، همیار میخواهد چکار؟ اوکه نداردحسِّ ،هیچ آرزوی ودلبری!! یار نیست بهراو،دلدار میخواهد چکار؟ اوکه درخلوت ندارد،حسِّ گُل یاخاررا گر گُل شود یاخار، عارمیخواهد چکار؟ کلبه اش اندوه وغم ،درتمام زندگی است گُل وعکس بردرو دیوار ،میخواهد چکار؟ اوکه درشعور ش ،حس خوب باخود نیست گر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:45
-
لذّت عشق در دل دیوانه هاست
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:44
لذّت عشق در دل دیوانه هاست گوهر نایاب در ویرانه هاست کار هر عاشق نیست درعشق وفاداری کند سوختن در شعله شمع کار پروانه هاست جام می پر کن با معشوقه در میخانه نوش شور میخانه در مستی ، مستانه هاست زُلف دلبر را با عشق ناز کن و شانه زن چون زیبایی دلبر، با زُلف و شانه هاست عاشق و دیوانه آن باش که دلدارت شود چون وفاداری در عشق...
-
نرم درگرمای آغوشت مراماوا بده
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:43
نرم درگرمای آغوشت مراماوا بده در میان دست های مهربانت جا بده کمتراز رفتن سخن درگوش چشمانم بگو پای دل را با حضورت سیرتی بینا بده آرزوی هر جوان خوشبختی و آرامش است در مسیر آشنایی عشق را معنا بده سرخوشم از اینکه بادل هم نوایی میکنی ناله های خفته در پژواک را آوا بده کوچ وقتی میکند مرغ خیالم سوی تو یک نفس در آشیانت گوشه ای...
-
دُردی کش خرابات وحلقه در گوش شدم
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:42
دُردی کش خرابات وحلقه در گوش شدم با مستان حقیقت طلب هم حُوش شدم آن فرزانه که میگذ شت و هوهو می گفت نظری نمود که باعشق هم آغوش شدم عبدالمجید پرهیز کار
-
من آنجاکه تو رادیده ام با دعای توخواهم رفت
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:42
من آنجاکه تو رادیده ام با دعای توخواهم رفت من آنجاکه تو راشنیده ام بانوای توخواهم رفت دستم راهم بگیر و به سوی تودراز کرده ام اینجا با ریتم لب های تومنهم با ندای تو خواهم رفت جایی را که من بودم و دیگری را هم قسمت شد سوختم تا به روز قیامت با بلای تو خواهم رفت مریخ را نوردیدم و مشتری را هم من دیده ام با روح تو در آمیخته...
-
برای تو مینویسم
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:41
برای تو مینویسم اینک می دانم تو هیچوقت قرار نیست این متن را بخوانی یا که ببینی حال از تو مینویسم کودک دلبند من برای تو که عشق را،محبت را درون من سبز کردی همیشه آخرین بار ها را دوست داشته ام اما دیدن تو را برای آخرین بار نه اگر بخواهم برایت دلیل بیاورم از اینکه چرا دوستت دارم،احتمالا ساکت میمانم علاقه گاه بی دلیل...
-
شهری زیبا بنام صیدا
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:40
شهری زیبا بنام صیدا شعری پر از عاشق. شهری با مردان ماهیگیر سیگاری .تنها و بد خط. آنهانمی توانستند نامه بنویسند و خاطره گذارند . و هر روز از سر فصل های جدید تعربف می کردند تا شاعری کهنه برایشان از داستانهای دره گفت.. . باغبانی بیکار سر جنباند. و عبایی به مردی داد که عاشق تازه کار بود. صیدا شلوغ شد و دخترکان دریا هر روز...
-
زیر بارشهای عشقت
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:39
زیر بارشهای عشقت گیسوانم خیس گشت قطرهها رقصان نشستند روی جانم، رفتهرفته غرق گشت… من در این دریات غرقم بی سؤال و بی دلیل نه ،نجاتم را طلب دارم نه ،گریز از این مسیل من شدم موجی ز عشقت بی سؤال و بی دلیل خود نمیدانم چه شد شاید که اصلاً خوب شد طهورا عسکری داریونی
-
باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:44
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت... چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی باد پیراهن کشید از دست گل ها...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:43
-
مانند زبان کودکانه گریه ابزاری است
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:42
مانند زبان کودکانه گریه ابزاری است سخن بی کلام گویای افکاری است رازی است در سکوت که همراه سرشک چون سیل همه شب بر چشم بیداری است عبدالمجید پرهیز کار
-
کاش می شد
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:42
کاش می شد دست کم شب وقتِ خواب چون پیراهنی که از تن... خیال را هم از سر در اورد، مروت خیری
-
دل را شکستی و نگفتی گناه چیست ؟
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:41
دل را شکستی و نگفتی گناه چیست ؟ دل گریه کرد و پاسخ تو ، به جز نگاه نیست با ما نماندی و دلم از پا فتاد حیف جز خاطرات سرد تو ، در این پناه نیست هر شب امید آمدنت را کشید دل اما در آن خیال دروغین ، راه نیست گفتم که باز گرد ، نگاهی فقط بس است انگار در دل تو ،برایم گواه نیست ما را شکستی و دلت آرام هم نبود سنگین تر از سکوت...
-
نکته ای بـرتـر ز هـر گنج و گهر
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:40
نکته ای بـرتـر ز هـر گنج و گهر مرتضی فرمود و در حکمت نگر لحظه ای غفلت مکن در زندگی فرصتت چون ابر کند از تو گذر سلیمان ابوالقاسمی
-
نازچشمان خمارتوخریدن دارد
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:38
نازچشمان خمارتوخریدن دارد نگارچهره ماه تودیدن دارد موج احساس غزل های شما نورانیست نورعشق ازدل اشعار تو دیدن دارد سرخیِ لعل لبت،جامه ی زهدم بِدَرید لب شیرین عسلت وَه که بوسیدن دارد قدرعنای تو عشقیست که دراوج قیام واژه سرو به نام توشنیدن دارد آنقدرطاق شده طاقتم ازدوری تو که جمال سروروی تو کشیدن دارد طرحی ازقلب سپید...
-
تو آن مهتاب مغروری که بی اندازه زیبایی
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:37
تو آن مهتاب مغروری که بی اندازه زیبایی منم مجنون، پلنگ بیشه و بیمار شیدایی خوشا بیهوده رقصی بر بلندای غرور تو تو کوهی از ندیدن ها و من محکوم تنهایی علی کسرائی
-
چو قَدَح مَن زِ گِلی ساده، یِکی جام شُدم
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:37
چو قَدَح مَن زِ گِلی ساده، یِکی جام شُدم گُلِ نَقشَم بِکَشیدَند و طَلا فام شُدم بَرِ مَن کوزه گَرَم با دَمِ الله دَمید که به لُطفَش، هَمه مَن قابِل و خوش نام شُدم دَوَرانَم به طَرَب بَر سَرِ این چَرخِ قَدَر چو سِپُردَم هَمه اَم زیوَرِ دَر عام شُدَم دِلِ پُر رَیب، خُوراندَم زِ شَرابی که طَهور وَ به تَقدیرِ نِگاهَش...
-
حیف شد آن اشتیاق کودکانه ، حیف شد
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:36
حیف شد آن اشتیاق کودکانه ، حیف شد خنده های پر ز حس عاشقانه ، حیف شد ذوق میکردم من از هر لحظه بوسیدنت با دل خونبار میگویم من هر شب ، حیف شد من تحمل کرده ام تا نیمه جانی مانده بود جان من قابل ندارد لیک جانم حیف شد چشم ها یم منتظر بر در که شاید بینمت دل شکست و آن همه چشم انتظاری،حیف شد ذوق میکردم تو را میدیدمت اما کنون...