دیگر هوسی نماند ما را
فریاد رسی نماند ما را
باید بروم از این خرابه
جز خار و خسی نماند ما را
سرتاسرِ دشت در قُرُق شد
غیر از قفسی نماند ما را
در سینه ی تنگِ ما عقابی
جان داد و بسی نماند ما را
یک کوهِ بلند در دلم مُرد
در اوج کسی نماند ما را
ای چرخِ فلک هوایِ من کو
نای و نفسی نماند ما را
آرش آزرم
من هر جا برم به یادتم
از دست تو خلاصی نیست
میبینی چیکار کردی با دلم
حتی خدا هم راضی نیست
توی دنیای تاریک من
اسمونش مهتابی نیست
اینطرف برم یا اونطرف
چیزی بجز سیاهی نیست
محمدامین بهبهانی
ماهی ِ من
دستت را به من بده
و نگاهت را در چشمم بریز
دریا طوفانی ست
وقتی مرغان ِ ماهیخوار بر موج آب سوار می شوند
قورباغه ای را می بینم
که در دهان مار
بلیعده می شود
احمد پناهنده
عاقبت پرتوی روی تو ز مشرق دم زد
آتشِ عشق به ظلمتکدۀ عالَم زد
.
آخرالامر سلیمانِ جَم از لعلِ وجود
نقشِ مهری به نگینِ شرفِ خاتم زد
.
هر نفس بادِ یمانی وزد از گلشنِ قدس
خاصه اکنون که صبا از گل و نسرین دَم زد
.
سرخوش آن مست که از جامِ شرابِ نَبَوَی
بر سرِ رِخوَتی از رنج و خُمارِ غم زد
.
دفترِ عقل بشوییم به سرچشمۀ عشق
حین که بر مُصحَفِ گل آیتی از شبنم زد
.
آن حریفی که ز مسجد ره میخانه گرفت
با من تشنه جگر جُرعه ز جامِ جَم زد
عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ دلیلِ جدلیست
که مَلَک بر سَرِ سودایِ بنی آدم زد
محمود فریدون فر