تو ای دفتر، چه بودی و کجای
درختی قامت بلند بودی و پایداری
تورا رحم نکردند و تیغت زدند
به هر دو پهلویت میخت زدند
آرایش و نازکت کردند بهر چه
اندر تو حل شود هر هندسه
ببال به خودبااین روی سپید
که بر تو خط ها خواهند کشید
که شاعر بر تو،بیت ها رونوشت
شاهدحماسه های، ای نیک سرشت
چه اندیشه ها درتوجاری شدست
هرقاری ازتوست،که قاری شدست
هزاران نی در کنارت سوختن
شب و روز سرها از تو آموختن
با اجازه وشرم کنم نکته ای جاری
به بدان گویم که توهم حقی داری
رامین آزادبخت
سهراب...
به چه می اندیشی؟
به سفری دور و دراز؟
سفری که قرار است
زخم هایت تورا مرد کند؟
دردهایت تو را قوی
غصه هایت تورا بزرگ
ترس هایت تورا شجاع
تنهائیت تورا محکم کند؟
خم ابروانت این را نمیگوید
تو دلت اینجا گیر است
دل کندن برایت
سخت ترین کار جهان است
دل کندن از جایی که خانه انجاست
کودکی ات آنجاست، دلت آنجاست
شاید جای خوبی نباشد ولی برای تو
امن ترین نقطه دنیاست...
برو تا مرد شوی
قوی تر از پیش بازگردی
این گفته مردم است
مردمی که نمی دانند
که مرد شدن به این چیزها نیست...
ابوفاضل اکبری
یادت شکوفا میشود هر لحظه در باغ تنم
آن بوتهی خاری که با یاد تو گل داده منم
پیچیده عطر رازقی در کوچه های عاشقی
گویی گرفته عطر تو هم دست و هم پیراهنم
شهناز یکتا
آمدند و رفتند
لحظه بعد لحظه
ساعت پشت ساعت ها
پشت سرش روز ها
ماه ها و سال ها
سختی و آسانش در هم
اما سکوتت
عذابیست گران
بغضی سنگین
زندگی ای بی ثمر
مرگی بی پایان
کنج دل نشتم این بار
در توانم نبود
زانوی غم بغل گیرم
عمری بود شنیدم باید ها را
پیش خود گفتم
دمی برایم نیست
تا بازدمش دهم
کاسه ای نیست
تا بر مزار صبر روم
این بار گوینده منم
سکوتت خاتمه باید یافت
نه دیگر دخیل می بندم
نه می سپارمش
به حکمت روزگار
باید جوابم دهی
بگذار به یادت بیارم
گفتی طبیبی ز حالم
گفتی مرحمی ز زخمم
گفتی همراهمی
گفتی همدمی و گفتی محرمی
گفتی و گفتی و گفتی ...
زدم داد و فریاد
خواستم و التماست کردم
رو به کویت
آشتی و قهر کردم
به قربانگاهت حاضر شدم
گاهی نیز ناسزا گفتم
پریشانم اما پشیمان نیستم
دیدم به درست یا اشتباه
تو پایبند عهدت نیستی
شاکی ام و طلبکار
نمی پذیرم سکوتت را
نمی پذیرم بهانه ای
خاموشی و غیابت را
نمی پذیرم این عذاب را
پرده ها را دریدم
عریان و برهنه
ایان و آشکار
می گویم
باید جوابم دهی
باید جوابم دهی
باید جوابم دهی
میلاد داوری عرب