جمعه یعنی یاد تو آتش به جانم می زند

جمعه یعنی یاد تو آتش به جانم می زند
التهابت شعله ای بر استخوانم می زند

جمعه یعنی یک سکوت لعنتی، بی انتها
قفلی هم جنس ترانه بر زبانم می زند

جمعه ها گویی که بم لرزیده باشد  در دلم
لرزه بر احساس بی صبر و امانم می زند

باز می رقصد  غمی در امتداد خواب من
جمعه ها رقاصه ای در بر جهانم می زند

بی فروغت جمعه ها را رو به شب سر می کنم
یک ستاره عاقبت در آسمانم  می زند


مهساپارسا

آمدم شیراز و با حافظ ز چشمت دم زدم

آمدم شیراز و با حافظ ز چشمت دم زدم
بعد تفسیر نگاهت، زخم خود مرهم زدم

دیدنِ آن چشمِ نازت خوابْ را از دیده برد
من نگینی شکل چشمان تو بر خاتم زدم

خواستم چشم تو را در شعر ها پیدا کنم
گرچه پیدا شد ولیکن شعر را بر هم زدم

سوختم با سوز عشقت، ای غمِ در سینه ام
آتشی از جنس سودای تو بر عالم زدم

من عزادارم، عزادارِ عزای رفتنت
دور گیسوی سیاهت حلقۀ ماتم زدم

هیچکس دربارۀ چشمت به من حرفی نزد
آمدم شیراز و با حافظ ز چشمت دم زدم

مصطفی خادمی

من خواب دیده ام

من خواب دیده ام

کسی می آید

کسی که آمدن اش را

نمی شود گرفت

و دست بند زد

و به زندان انداخت ...


فروغ فرخزاد