چه بنویسم؟ نمیدانم،به خود چیزی نمی‌بینم

چه بنویسم؟ نمیدانم،به خود چیزی نمی‌بینم
نه خسرو من نه فرهادم نه تلخم من نه شیرینم
نه غم دارم نه هم شادی نه بن بستم نه آزادی
نه چون گورخران ابلق نه چون تیراژه رنگینم
چو مه در نیم روزم من چراغی پی سوزم من
نه همچون لیل تاریکم نه اختر همچو پروینم
ترازو مینهی بر من اگر از سو و از احسن
نه از دوزخ نه پردیسم نه بی وزنم نه سنگینم
نه چندان اهل دین باشم نه در راه یقین باشم

به روز بانگ خوشنودم، نه از آنم نه از اینم
نه با میخانه بیگانه نه در مسجد نهم خانه
نه بر مجلس مرا راهی نه بر دارالمجانینم
نه سلطانم نه هم کلفت ندارم پشت خود صحبت
نه دشنامم روا باشد نه هم لایق به تحسینم
نه دارم ترس از آجل نه اکنونم بود مشکل
نه بهرامم نه هم گورم نه بر پشتم نه بر زینم
میان این همه انسان،منم چون کور گورستان
دمادم آدمی دیدم دمی همدم نمیبینم
یکی ماهی تر باشم به آب رفته از جویی
نمیدانم،که برخیزم،نمیدانم که بنشینم؟

آرمان جلال آبادی

السلام علیک یا صاحب الزمان

همه مااز الان به فکرشب یلداهستیم
                                

                                
                                
                            </div>
                            <div class=

♡M♡

غبار سرگذشت ،نشست رو خانمان

غبار سرگذشت ،نشست رو خانمان
سنگینی حرفاش، گرفته شانمان
از بس که دویدیم و نرسیدیم
طعنه نامرد شنیدیم و دادیم نانمان
یکی یکی ورق زدیم ،دفتر عاقبت
تأسف خوردیم و نخواستیم آنمان
هی مرور کردیم هی جلو رفتیم
هی سرافکنده شدیم جلوی وجدانمان
عبور کردیم از بر و بیابون با قطار
فقط دیدن شده کارمان ،زحمت چشمانمان

ساده بودیم و خجل زده از افکار خود
از ما خارج بود، آنچه نبود در توانمان
پنهان می‌کردیم اسراری با خدا
لو که نه ، افشا شد از برای چانمان
آن خبط آمد از چنگ دیگری ولی
ما ایستادیم و پس دادیم تاوانمان
ما تاک می خوردیم و از شور میزدیم دف
این سرگذشت تلخ کرد ، هر آنچه در دهانمان

صالح دهینی

ای دل افشا مکنی نزدکسی راز مرا .؟

ای دل افشا مکنی نزدکسی راز مرا .؟
مزنی پیش رقیبان خودت سازمرا

همنشینی مکنی محفل کوته نظران
نشکنی آینۀ بی خش و دمساز مرا

من و تو زادۀ عشقیم ز یک سلسله ایم
هوس عنوان مکنی عشق سرافرازمرا


ناله های من وتو قصۀ تلخ قفسی
کزدرونش به فلک می دمد آزاواز مرا

کرکس حادثه جو کرده کمین در دل دشت
شده صیاد که چنگ اوردش باز مرا

شاه شطرنج زمان با همه بیدادگری
قصد دارد بزند شه رگ سرباز مرا

عشق اگر ریشه دواند دل هر بیخردی
می تواند بچشد بادۀ اعجاز مرا

با (سلیمان) بنشین خاطره ای تازه بساز . ؟
مهرباطل نزنی ؛ شیوۀ احراز مرا

قاسم پیرنظر