در کنارش خوشی اندک و غم بسیار است

در کنارش خوشی اندک و غم بسیار است
خنده یک لحظه ولی رنج چنان جویبار است
بی حضورش نشود خرم و خوشحال باشی
هر گهم هست کنارت ، حال عقلت زار است
در صدایش ، نگاهش تو فقط محکومی
داغ بر دل نشیند، حرف زدن دشوار است
تو دچار جنگ میان دل و عقلت شده ای
نه روی پیش، نه روی پس حال قلبت زار است

شایدم در گمانت تو مقصر باشی
نه گرانمایه‌ی ارجمند انتخابت خوار است

میترا هوشیار جاوید

منم آن شاعرِ دیوانه یِ سول به سلولِ تنت

منم آن شاعرِ دیوانه یِ  سول به سلولِ تنت
تو تمـامِ منی  و جــان و دل  و تـن  وطنت

زیرِ پیراهـنِ خــود تن کنم ای راحتِ جــان
که منم جــانِ جــدا مانـده زِ جســم دگرت

که تویی شـورِ غـزل ، ناجیِ دل ‌، ماهِ جهان
ومن آن ، عاشـقِ دیـوانه یِ عطـــرِ نفست

در همه همهمــه و ســـردیِ بتخانه یِ جان
بتِ زیبایِ دلــم ، با رگ و خـــون ساختمت

تو همه محــوِ منو، مَه به تماشـایِ تـو بود
و منـو شــورِ غـــزل، محـوِ به دل باختنت

منم آن برکـه به خـوابِ دلــم  افتــاد رخت
وتــو ماهــی که میانِ دل خـــود بافتمت

تـــو همـان واژه یِ پنهــانیِ لبهـــایِ منی
 و مـن از روزِ ازل ، در غزلـــم داشتــمت

و تـــو زیبـایـیِ جـاویـدِ دو‌ دنیـــایِ منـی
شده تقدیــرِ من انگــار ‌، به دل داشتنـت

ساناز زبرشاهی

روزی برسد شرم کنم زان که خموشم

روزی برسد شرم کنم زان که خموشم
در پوشش ترسم که منم جامه فروشم
روزی برسد روی که گفتن از حقیقت
از بوسه‌ی یارم که کنم جوی خروشم
طاغی بشوم رود شوم دود به اسما
آن نم نم موجم بکند رخنه به گوشم
حجی به تمتع بکنم سنگ به شیطان
رختم که سیه نیست که من سپیده پوشم

زخمی که به کوهی بزنم خرد چو فرهاد
از گوهر زخمش بشود فقر ز هوشم
این خنجر طغیان برود به چشم ضحاک
آری که مگو رحم کنم تو ای سروشم
روزی برسد آه که روزی نرسد یار
ای دل که به این عقل نگو که باده‌نوشم

فرداد یزدانی