قطار می دود
کوهستان می خواند
ستاره می رقصد
و خاکستر درختان سوخته
تا شانه مهتاب بالا میروند
خدایا درختان نباید بسوزند
علی ربیعی
یک شبی بر شاپرک های خیال ، چهره ات مستانه زد
نقش چین چینی که از روز ازل بود و به سر ، پیمانه زد
دل که بی چشم نگاهت ، گوشه ای کز کرده بود
از پس سرو نگارت ، نعره ای جانانه زد
جان گوید رنج دوری ، تن موید رنج محنت
این چنین گنجی کجا جز بحر دل سامانه زد
هم چون یک گل در خزان ، پژمرده و بی حال و جان
این تو بودی آمدی ، دل زنده شد ، پیمانه زد
لاله ای که نقش داد بر طرفه ی جانم نگار
نقش تو اکنون نمود و بر در شاهانه زد
ته ، نشین گشته خیال تو در این دوران دور
و آن گهی یک پیک نوشین ، شعله بر کاشانه زد
از شبان گاه تا سحر ، فکرت دمی از جان نرفت
تن ولی زخمی عمیق ، بر پیکر جانانه زد
تاب نوشیدن ندارد ، جان من یک قطره می
اوج عشق است آن چه می بینی که تن ویرانه زد
گر چه در زندان شعر و قافیه گشته غزل
مثنوی کوته کند تعبیر عشق ، شعر نو رندانه زد
خسته ای از زخم دوران ای رفیق ، چیزی بگو
بنشو این قطعه غزل ، آزاد ره می خانه زد
ازاد تپه رشی
دلواپسی از پشت یک دیوار را دوست دارم
احساس گُنگِ بوسه ی تب دار را دوست دارم
من دوست دارم دیدنت را در غبار و دود
چشمک زدن های آتش سیگار را دوست دارم
من دوست دارم زندگی را در کنار تو
حس قشنگ بعد این اقرار را دوست دارم
من دوست دارم اندیشه ای را که تو در آنی
لمس بلوغِ غرقِ این افکار را دوست دارم
من دوست دارم تکرار هر لحظه ی ما را
اندوهِ سبزِ واژه ی تکرار را دوست دارم
آنقدر آغشته با تو گشته قلب من
نا کوکیِ این قلبَکِ بیمار را دوست دارم
مهدی عبداله زاده
گفته ای باز پشیمان شده ای ، حرفی نیست
طعمه ی تُهمت و بُهتان شده ای ،حرفی نیست
مستیِ دیشبَت از سر نَپریده است ولی
اول صبح مسلمان شده ای ؟حرفی نیست
بانگ برداشته بعد از همه ی مستی ها
که فلان بوده و بَهمان شده ای ، حرفی نیست
پاسبان آمده در کوچه ،پیِ بَدمستان
تو مسلمانی و پنهان شده ای ؟ حرفی نیست
پیچکِ باغچه از قامتِ دیوار گذشت
تو کهمحدود به گلدان شده ای ، حرفی نیست
آه ای سَر که به سَر ، باد ِ خدایی داری
باز همرازِ گریبان شده ای ، حرفی نیست
ساده و یک دل و بی میوه چو سَروی (شهداد)
که تهدیست ِ زمستان شده ای ، حرفی نیست
(به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری ؟
جواب داد که آزدگان تهی دستند
سعدی)
امین عبدالهی
بوسه بر چشمت زنم تا غم نبیند ناگهان
جان من در قطره قطره اشک تو جامانده است
داستان عمر من بر مردمت افتاده بود
جان من پلک نزن قصه به پایان مانده است
روزها دیدم که از بر میرود آرام جان
جان من قلبم به پیش چشم تو درمانده است
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد: چشمان من وامانده است
امید صادقی