روی دلم شرط می بندم
چه امروز چه فردا
شاید در هر لحظه از روز
که در آزمون نگاهت
به اندک غمزه ای مشروط
و به رسم دیرین رنجور می شود
جراحت دل از تیر نگاهت
آمیخته با فراق
و با عالمی درد مخلوط
از نبودنت ناسور می شود
در تدخین متراکم نسیان
با غم و غباری مبسوط
تا همیشه مستور می شود
به رویش دیده ببند
یا مگذار تنهایش
وقتی بودنش به تو منوط
و در تراکم آدمیان مهجور می شود
تورج امیری
این خزانِ رهگذر، سخت و خرامان می رود
مویِ من با آسمان، سویِ زمستان می رود
عشقِ پنهان در دلم، آهسته و با اشک ها
همچو رودی، جاری و در کویِ جانان می رود
محراب علیدوست
گاوِمان به گوساله سامری
شیر می داد اگر باغ مان
به خرّ ابوموسای اشعری
شبدر؛..
در روغن، دیگر نانمان
تا آخر
مفت بود تن مان
بی لگن
تا کمر لخت؛
محمد ترکمان