" از آن زمان که زندگی تو را کنار من نخواست "
همیشه فکر بی کسی در ازدهام من بپاست
دهان غصه خون شد و گلو سکوت می کند
از عمق این جراحتم زبان تیغ در قفاست
نفس درون سینه ام اگر رها نمی شود
چرا که حبس این قفس به لطف رفتن شماست
گذشتی از نگاهم و سپردی ام به رنج ها
غرور تکه تکه ام به زخم عشق مبتلاست
برو دگر که قلب من ندارد از تو شکوه ای
برای قامت هوس زلال عاشقی جفاست
من از حصار این تنِ نزار و زار خسته ام
حریم امن کبریا برایم اخرین شفاست
رقیه صدفی