من
روبروی آیینه می ایستم
موهایم را می بافم
و تو
انگشتانت را
لای موهایم
جا میگذاری...
"سمانه سوادی"
آن قدر از تو گفته ام که دیگر
ملکهٔ ذهن واژه هایم شده ای
تا مرا می بینند تو را می فهمند
پرویز صادقی
پرده افتاد و عشق پیدا شد
روزِ نو آشنایِ ریرا شد
یاسِ احساس داد زد خورشید!
سوژهٔ شعرِ فردِاعلا شد
ابرِ تشویش رفت و خانه پُر از
جنگلِ سبزِ چشمِ لیلا شد
عسلِ کوهپایهٔ سبلان
فقط از آنِ مردِ تنها شد
روستازادهام که در تبِ شهر
یکنفر ضامنِ دلِ ما شد
سیدمحمدرضا لاهیجی