حسودم به انگشت هایت

حسودم به انگشت هایت
وقتی موهایت را مرتب می کنند
حسودم به چشم هایت
وقتی تو را در آینه می بینند
و حسودم به زنی که
رد شدن از لنز های رنگی اش
رنگ پیراهنت را عوض می کند
چه کار کنم؟
من زن روشنفکری نیستم
انسانی غار نشینم که قلبم هنوز در سرم می تپد
که بادی که پنجره های خانه ام را به هم می کوبد
روزی اگر موهای دیگری را پریشان کرده باشد چه؟
و بارانی که باریده و نباریده تو را یادم می آورد
روزی اگر دیگری را یادت بیاورد چه؟
حسودم
و هی میترسم از تو ، از خودم ، از او
میترسم و هی شماره ات را می گیرم
و صدای زنی نا شناس
که شاید عطر تو از گل های پیراهنش می چکد
که شاید حروف نام تو از لبانش می چکد
هر لحظه از دسترسم دورترت می کند
تو دور می شوی
من فرو می روم در غار تنهایی ام
کنار وهمِ خفاشی که این روزها
دنیایم را وارونه کرده است


لیلا کردبچه

در امتداد

در امتداد
رفتن ها
با هر مرگی
خواهم رقصید
تا آن که
خود را به بوسه اش
تسلیم کنم
و آن روز
که
در آغوش تو
پیدا می شوم
مرا
زندگی
ابدی
در کنارت
بشارت ده

حیدر ولی زاده

دریا... طوفان . . .

دریا...
طوفان . . .
وامواجی خروشان
انعکاس پدیده ایست
از
غرق شدن زورق عشقی
در ورطه متلاطم چشمان من


رحیم فخوری