شب میرسد از راه..
من بر درِ دروازه ی این شهر...
با یک دسته گل از آه...
محکم در آغوشم کشیدم
باز هم شب را..
شب از فَراسویِ شُلوغیهایِ بی حاصل...
آورده سوغاتی برایم جامی از کهنه سکوتش را..
من خیره در چشمان شب
سر می کشم جامِ سکوتش را..
آنگاه برمی خیزم و
مستانه میرقصم کنار شب ،
...ولی..
افکارم از تشویشِ فردایی که در راه است
زَهرم میکند شب را...
مهدی حیدری
زیبایی،مثل وسوسه ی
چیدن گلِ سرخ
از باغ همسایه،،
گریزان ،مثلِ نقاشی روی باد
که حسم را به هر
سو میبرد با خود،
لطیف، مثلِ رطوبت
هوای صبحگاهان،
و شیرین، مثل خوابِ من
که غرق رویای تو
می شود هرشب،،،
فاطمه مصطفایی
عزیز بودی و گویا عزیز تر شده ای
چه کرده ام که تو اینقدر خیره سر شده ای!
چه غنچه ها که شکفتند در وجودم سرخ
از آن زمان که تو ای عشق ، شعله ور شده ای
از آن زمان که شنیدم مرا نمی خواهی
به تار وپود وجودم چه فتنه گر شده ای
غزل روایت عشق تو بود هستی من
به بال شعر وخیالم تو همسفر شده ای
بدان به دورترین قله ها اگر برسم
در این تجسم پرواز ، بال وپر شده ای
اگر چه شب ، همه شب ، در تخیلت غرقم
تو با طلوع نگاهت مرا سحر شده ای
تمام حرف من این است : در دل تنگم
نشسته ای و از این خانه بی خبرشده ای !
#زهراضیایی
بروجنی