مرا که شانه ام
از حمل آفتاب خَم است
به جز پناه دو دست تو
سایبانی نیست...
قیصر امین پور
نگاهش
به نوبرانه های گیلاس بود
گفت من تجربه کرده ام
هیچ جا به
زیبایی آغوش کسی که
دوستش داری نیست...
وحید قرقانی
شاعر شده ام ...
تا بگویم از تو
از عشقی که افتاده به جانم از تو
از دوست داشتنت در لمس تن واژه
از دیوانه ی تو بودن
تا همیشه...
مژگان_بوربور