گفتی که میروی به خدا میسپاری ام

گفتی که میروی به خدا میسپاری ام
من باورم شده تو مرا دوست داری ام

ته مانده های آب غرورم فنا شده ست
باور نمیکنم که تو باور نداری ام

لبخند میزنی تو و از من گذشته ای
من در خزان رفتنت اما به زاری ام

این زخم ها که کوه نمک را چریده اند!
دیگر نمک نزن تو به این زخم کاری ام

بستی بهار بودن خود را که تا ابد
در بین دشت های نبودت بکاری ام

از چشم های خیس من اما نرفته ای
"بازآ گلم به این همه چشم انتظاری ام"

برگشته ام دوباره که درکم کنی ولی
یادم نبود هیچ که باور نداری ام...

"علی بهادر"

امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم

امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم
و مشتاق حرف حرف نام تو باشم
مثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواست
مدت هاست نامت
بر روی نامه هایم نیست
از گرمی آن گرم نمی شوم
اما امروز در هجوم اسفند
پنجره‌ها در محاصره
می خواهم تو را به نام بخوانم
نمیتوانم نامت را در دهانم
وتو را در درونم پنهان کنم
کجا پنهانت کنم؟
وقتی مردم تو را
در حرکت دستهایم
موسیقی صدایم
توازن گام هایم می بینند
دیگر نمی توانم پنهانت کنم
از درخشش نوشته هایم می فهمند به تو می نویسم


نزار قبانی