به سر سودای موج و در دلم اشوب قایق ها

به سر سودای موج و در دلم اشوب قایق ها
سرم سرخ و دلم تیره تر از داغ شقایق ها
مگر انگور سرخ جان درون شیشه اندازی
که باشی همنشین ما شبی در بزم عاشق ها
برو عقل و دلت را یک نظر کن پیش ما برگرد
نه دستت با مخالف ها و چشمت با موافق ها
اگر زخمی که خوردیم از رفیقان بوده بی تردید
دعای خیر کردیمش میان درد و هق هق ها

همین که عمرمان بی لعن و بی نفرین گذشته بس
که نه هم سفره ی شاهیم و نه همدست سارق ها
خدا تنها رفیق عابدان کنج مسجد نیست
که در میخانه هم دیدم خدا را بین عاشق ها

راضیه_فولادوند

مرزی نمی شناسد

مرزی نمی شناسد

افق نگاهت

بال می گشایم

در آسمانی

به بلندایِ

یلدایِ نبودنت...

تا کجای بی کرانِ شاعرانه ها

هم پرواز خواهیم بود...؟


((مژده شکوری))

گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن! آینـــه این قدر تماشایـــــی نیست

حاصل خیــــره در آیینـــه شدنهـا آیا
دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟!

بــی‌سبب تا لب دریا مکشان قایـــق را
قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینـــه تنهـــا کدرت خواهد کـــرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتــی بـــه لب پنجـــره مــی‌آیــــی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسـم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست


شعر از: فاضل نظری