بر ســـر کوی دو عالــم بر قــــراره دو تا عــــالم

بر ســـر کوی دو عالــم بر قــــراره دو تا عــــالم
عالمی عالم دگر هســت نسخه ی خال لبت هست
از چراهایی کــه داری تو کدوم سمت من به یک سمت
مـن کـجا بایــد بـمانم با کــه باشم با چـــه مانم
از تو می خواهم که باشم بر ســــر ابر وفــــا شــم
بار الها از غم فریاد رستن تا فــرار از هم گســستن
می رود تـا نـا کجاهــــا بـــر پـــــر بــال کبـــوتر
بر فــــراز آســــمانـــم با تـــو که هســتی یکدم
ای کـــه در اوج پریـدن بـا پری در هـم شکســتن
من اگـــر بالی شکسـتم از برای تـــو شکســـــتم
تـو بـرو با هـق هـق من که خیال کن من نشستم
تویی که دســـت وفا را بردی از یاد ریســــه ها را
از غـــــم دوری آنـــــها از بــــرهنه پـــــاهـــا را
به کـــجاهای بیابـــــان با تــــو تنها بی تـــو اما
چه کسـی با تـــو بمانـد بی تــــو تنها با تـــو اما
از دگـر بر ســــر نـــدارد رود جــاری را فـــــــراری
از شکر دانی تو یــک سر با نــــگاهی آشــــــکارا
بین تـــو خوبــی روزگارا از قـــــرار لحـظــه ها را
من برایـت می شکـــافم دیـــده ها را پـرده ها را

نرگس اسماعیلی

از بغضِ ماه و بالشِ نم‌دار دلخورم

از بغضِ ماه و بالشِ نم‌دار دلخورم
از لکنتِ غرورِ خودآوار  دلخورم

عشق‌ام به شوقِ وصلِ تو چشمش به راه ماند
از دیدنِ ندیدنت این‌بار  دلخورم

از صبح سایه‌ام به تبِ انتظار دوخت
از وعده‌ای که نیست پدیدار دلخورم

چای‌ام دمید و عطرِ تو در خانه ریخت آه
از رفت و آمدِ شبِ بی‌یار دلخورم

هرچند خنده‌ام به تماشاست در میان
از خانه‌ی بدونِ تو بسیار دلخورم

در من سکوتِ حضرتِ باران شکسته است
از واژه‌های چشمِ وفابار دلخورم

تردید و اضطراب دریده قرار را
وای از خیالِ قلبِ خودآزار دلخورم

خاموش شد صدای جهان با سکوتِ من
هر گوشه می‌تراود از انکار دلخورم

با غم کنارِ خاطره‌ها چای می‌خورم
از طعمِ تلخِ بختِ گرفتار دلخورم

بر بامِ شعر ابرِ شکست‌ام که می‌چکد
از عقده‌های دفتر و خودکار دلخورم

غم‌زاده‌‌های قهر جلودارِ عشق نیست
از حالِ زار و حسرتِ دیدار دلخورم

عمری‌ست راهِ آمدنت را قدم زدم
از بس نبودنت شده تکرار دلخورم


مریم کاسیانی

دیروز تو یک کوچه نشانم دادی

دیروز تو یک کوچه نشانم دادی
تو از آن کوچه گذشتی و تکانم دادی
تو گذشتی و به دنبال نگاهت بودم
پیچیده در آن کوچه تو را بود صدایی دیگر
من عاشق پی
پژواک صدایت بودم
تو درخشیدی و من
خوب نگاهت کردم
همه هستیم به پایت کردم
دل من شیفته ی ماهی شد
رفته بودم به رهی
گم . راهی شد
مانده بودم به تماشای
نگاهت خیره
وای عجب صحنه ی دلخواهی شد
بود در آن کوچه ولی
اثری در جایی
افتاده در آنجا
ز پیت جا پایی
انگار کسی پیش تو
در آنجا بود
من بودم و یک سینه ی
محنت زده که
تنها بود
من دل ساده
ازین صحنه شکستم چو درخت
خون دل خوردم و
آن یار جفا کار برفت


نادر خدابنده لویی

من تو را برای آغوشم نمی خواهم

من تو را
برای آغوشم نمی خواهم
من تو را
برای قلبم می خواهم
خیلی فرق دارد
آغوش خیلی زود رها می کند
ولی قلب نه

بهمن نوری قاضی کند