تلنگری
به شانهام بزن،
برای زدودن
غبار سالهای خاموشی...
صدایم کن،
در حلاوتِ نامی
که تنها تو میدانی...
از سرمای بیمهری جهان،
به گرمای آغوش تو آمدهام
تا ورای سالهای دلتنگی،
با تو بودن را
زندگی کنم...
مرا بخوان،
چنانکه زهدان
جنین بیجهان را
به مأمنی هستیبخش
فرا میخواند،
تا باور یخزدهام
ذرّهذرّه
در نگاهِ مهربانت،
به آرامی آب شود...
قلبی بزرگ میخواهم
برای کتمانِ تپشها،
و رعشههای ویرانگری
که در ژرفای جانم
آوار میشوند...
برای لحظهای
که در زمهریر تنهاییام
سکوت ترک برمیدارد،
و واژهها
بر لبانم
یخ میزنند...
با من
به یکرنگی انسانهای نخستین
و صداقتی کودکانه باش...
از نوازشهای سیاستزده گریزانم
نه پیامی
نه وعدهای،
تنها دستی میخواهم
که بیهراس،
به عریانی مهربانی
تنهایی دستهایم را لمس کند...
نترس
از زخمی که با خود آوردهام؛
در آغوش که باشی
همهی دردها
به انجماد فراموشی میرسند،
و عشق،
در تکرار تو
هر روز
جوانه میزند...
کاوه غضنفری امرایی
دلتنگ دیدار توام پیوسته بیمار توام
خود را به هر سو می زنم آری گرفتار توام
من آبزی دریاچه ام تشنه ز مهر خانه ام
آری همان دریاچه ام تشنه ز دیدار رودخانه ام
آری همان رودخانه ام تشنه ز اتمسفر بارانیم
آری همان بارانیم تشنه ز دیدار توفانیم
آری همان توفانیم تشنه ز رخسار سحابیم
آری همان سحابیم تشنه ز تبخیر زهابیم
آری همان زهابیم تشنه ز گرمای هوریم
آری همان من هوریم در انتظار حوریم
تو حورِ ناز منی آری گرفتار توام
نیلوفری عشق منی باری گرفتار توام
دلتنگ دیدار توام پیوسته بیمار توام
خود را به هر سو می زنم آری گرفتار توام
داریوش لشگری
نمیدونم چه رازیه وقتی دلم آروم میشه
چرا یهو آسمونش ابری میشه، بارون میشه؟!
یا وقتی که دلم میخواد ساکت و خالی بمونه
نمیدونم چرا بازم مرغ دل، آواز میخونه
قول داده بودم به دلم ازش حمایت بکُنم
با یه نگاه عاشق نشم، دل نبازم، دل نکَنم
عشق چیه جز رنج و بلا؟ کی آخه طاقت میاره؟
تو اوج خشکسالی دل، دوباره بارون میباره؟!
اصن بذار راحت بگم: عشقی نمونده رو زمین
هر چی که هس، دوس داشتنه؛ محبته؛ فقط همین.
اینا رو میدونم ولی، وقتی که باز تنها میشم
یاد کسی میافتم و هوای اون میاد پیشم
کسی که این تازگیا دلم به یادش می زنه!
خیلی باحال و با صفاس، اهل مرامه! خفنه!
منی که اینقد آتیشم، اهلی هیچ کس نمیشم،
دلم میخواد رامش بشم، وقتی که اون میاد پیشم
ولی بازم نمیتونم حرف دلم رو بزنم
نکنه بگم دوسش دارم، بعد یهویی بد ببینم.
انگاری عادتم شده بهم بگن : « دوست دارم » ،
بعدِ یه مدت ببینم پیششون آروم ندارم!
دلم میخواد یکی بیاد بهم بگه که عاشقه
تو قلبم آروم بشینه باور کنم که صادقه
دلم مث قدیما نیس، قرار و آسایش میخواد
پایه ی جنگ و دعوا نیس؛ یار بی آلایش میخواد
میدونم این دنیا دیگه جایی واسه عشق نداره
اما بازم دلم میخواد یکی دلم رو ببره
قلبی که عشقی نداره محکومه که خالی باشه
میون خیل آدما، یه کنج تنهایی جاشه
هادی صالحی
نگهم کاش به لبخند محبان برسد
دل دیوانه ی ما بلکه به سامان برسد
شفقت کاش دلم را بکند مست غرور
غم دیرینه ی ما کاش به کیوان برسد
چو شهابی که گذر کرده به شامم نفسی
شررش بر لب این خشک نیستان برسد
به نگاهم که براهت شده پنهان همه جا
چو نگاری بگذر تا لب خندان برسد
مشکن دل بهاری به خزانم همه رنگ
که نفسهای تو در من به زمستان برسد
به تهاجم بریدی سر رَز های جوان
سر ظلمت ببرد چون زمستان برسد
همه جا داس فلک سر ببرد با دم تیغ
«دو قدم مانده که پاییز به پایان برسد»
نرسم تا به خزانی دگرم آخر کار
که سعادت بشود یار به بستان برسد
سعادت کریمی
تو خندان روی و من خنـدان پسندم
تو الـوان مـوی و من الــوان پسندم
چنان شیرین سخن ، زیبــــــا کلامی
که عشقت بـر همه خوبــان پسندم
به دور از طعنه و چشــــــم رقیبـان
تــو را من بــا دلــی ترســان پسندم
برقصند بر سماع صوفــــی و عـاشق
من دلــداده هــــم چـرخـان پسندم
اگر هر روز دمنــد بر صــــــور هر بار
چه با جان و چه من بی جان پسندم
جواد مهاجرپور