در خلوتِ من، صدایی نیست جز سکوت،

در خلوتِ من، صدایی نیست جز سکوت،
که به یادِ تو، زخم می‌زند به جانِ نور

هر نفس، چون نسیم، می‌گذرد بی‌صدا،
و این دلِ خسته، به تو بسته است هنوز


نه روی تو را دیده‌ام، نه دستِ تو را گرفتم،

ولی نامت مانده‌ست در عمقِ تاریکِ من

چیزی میانِ ما نیست جز این فاصله‌ها،
که هر کدام، صدایی‌ست از غمِ دوری و کور


و هر شب، ستاره‌ها چشم می‌دوزند به دور

می‌پرسند از سکوتِ من، از اشکِ بی‌صدا


تنهایم و تنها، در میانِ خاطره‌ها
گکه هر کدام، زخمی‌ست به جانِ بی‌کس و تنها


شاید تو نمی‌دانی که دل من شکسته‌ست
بی‌آنکه بدانی، شب‌ها چه دل شکسته است


و من مانده‌ام با خاطراتی که خاموشند
در خلوتی که جز آهی سرد، چیزی نماند

کیارش شیخ

کوله بارم را

کوله بارم را
بر میدارم
سرک میکشم
در خوابت
به امید همدلی
همراهی
وسعت خوابت
به اندازه قلبت هست؟


سمیه کریمی درمنی

خداکند که ببارد،زآسمان بارانی

خداکند که ببارد،زآسمان بارانی
زمین شود سیرآب، ز باران آسمانی

خداکند که ببارد ،رحمت خدابرجایی
تاز زمین بروید، علف وبوستان زیبایی

خدا کند که ببارد،زابروباد وفلک بارانی
تابروید مهر ومحبت،زدورنِ جان انسانی


خدا کند که ببارد،زهر سو و جهان آبی
نفس کِشان خدا،نفس تازه کنن به آنی

خدا کند که ببارد،به این جا نم و بارانی
تا زمهرو محبت،اُفتد بردلِ انسان رحمی

خدا کند که خودِ خدا ،کند برما دُعایی
استجابت شوددعا ،تا ببارد زآسمان بارانی

خدا کند که ببارد،رحمِ عامِ خدا برجایی
تا شود زمین خُشک،بهشتِ جان عدنانی

خدا کند که ببارد، مایه حیاتِ هرجانی
تاپاک شود دل (ولی) بارحمتِ باران خدایی

ولی الله قلی زاده

درسکوتی

درسکوتی
به اندازهً خوابی کوتاه
رفتم
میانِ ژرفِ نگاهِ تو
یک لحظه
لحظه ای کوتاه
دری بسته
آن دورها ....دورها
باز می شد
در ابتدای انفجارِ یک لحظه
بیگ..........بــــنگ
شکستِ سکوت
یک لحظه دردرونِ یک...لحظه
یک نقطه
با انبساط خود
یکباره
گسترده شد
در تمام صفحه
بینهایت....اووووو...ه
نور بود و نور بود و
نور
صدایِ انفجارهایِ پی به پی
بااانگ،
بااانگ،
بااانگ
نقطه باز شد
بزرگ شد
بازهم....بازهم....با..ز
یک خنده درنگاهِ تو
موج می زد
چشمِ تو
بسته شد
باز شد
یک غنچه
آنجا
میانِ باغچه در حیاط
بر شاخهً شکستهً گیلاس
در سکوتِ یک نقطه
باز شد
یک لحظه ......
یک لحظهً کوتاه
دنیایِ تازه ای
از فشردهً درهمِ یک ذره
آفریده شد
ازبطنِ یک سکوت
سکوت
یعنی
صدایِ خفتهً یک غنچه
پیش از شکفتنِ خویش


جمشید اَحیا

میرم و کاشانه ای جای دگر می سازم

میرم و کاشانه ای جای دگر می سازم
عشق را بار دگر من در سفر می سازم

خواستم کاوه شوم اما فریدونی نبود
در سرای ما دیوان بود و قانونی نبود

اتحادِ هم وطن یک قصه ی پُر غصه بود
ادعای مردمان گوشِ فلک را کَنده بود

این جماعت پیر کردند سرزمین مادری
تُرک و کُرد بودن بهانه گشت بهر برتری

دین عزیز بود نزد من اما تو بالاتر ز آن
تو برای دینِ خویش کردی جفا بر مردمان

کوچ کرده از وطن، ایمان و عشق، شوق و سُرور
زانکه از هر زنده ای برتر بُوَد شان قُبور

تلخ بوده هر چه بود اما گذشتم همچو ابر
زنده خواهم ماند من، با توشه ای از جنس صبر

گرچه هجرت شکلی از جان کندن است
هجرت اما آخرین راهم برای بودن است

می روم اما نه از این خانه من
می روم تا مرزِ دریای وطن

می روم آنجا که بلبل خانه داشت
می روم آنجا که قمری لانه داشت

گیله مردی همنشین باغ و بوستان می شوم
فارغ از این دود و دم سرگرم جانان می شوم

می روم اما به رسم روزگار
باز می گردم زمانی بی قرار

پشت در پشت فریدون کاوه وار
باز می سازیم وطن را استوار

رضا حقی