بالاتر
بالاتر...
تو اوج میگیری و من
نقطه میشوم.
تو می رقصی و
درختان زرد پائیزی
با زیبایی تو می رقصند.
و من
از خودم حرف می زنم.
فنچ کوچک قفس خانه
هر ماه هشت تخم تازه می گذارد.
گربه ی سیاه حیاط
جای پاهایش را
روی دفتر مشق گم شده ی کودکی هایم
یادگاری می گذارد.
کلاغ همان کلاغ است و من
از خودم حرف می زنم.
من
ما
حرکت نقطه های سیاه و
نت های ناکوک هیاهوی بشر
چه خودخواهانه
از خودمان حرف می زنیم
اما
تو به دل نگیر
تقصیر آینه است
و پیراهن
و اسم
و درد
و بودن.
تو به دل نگیر اما
به دورم دنیای کوچکی تنیده ام
پر از "من"
و " من" در آن اسیر.
منتظر طعمه ای که عبور کند
و به دام " من" افتد.
دست خودم نیست.
هر شب در تار به هم تنیده ام
به آسمان نگاه می کنم
شاید ستارگان
برق امید را در دو ستاره ی چشمانم
ببینند و دنیای مرا بزرگ تر کنند.
اما جای ستاره در آسمان است و من
نقطه ای سیاه در زمین.
و تو همچنان اوج می گیری.
و من
نقطه ی سیاه
دیگر نیستم.
زمین
دایره ای کوچک.
ای ستاره ی آسمان
که دیشب مهمان چشمان من بودی
در برگشت شتاب نکن.
رقص پروازت
تنها نوازنده ی ساز نگاه من است.
باز هم بگذر از اینجا
از دنیای تار و بود.
سحر غفوریان
یکی از این غزلها، شعرِ آخر میشود روزی
که با هر بیت بیتش، عمر ما سَر میشود روزی
در این باور نمی گنُجد، زمانِ دل بریدنها
خیالِ دل بُریدن، عینِ باور میشود روزی
تمامِ عمر، در مستی گذشت و تو ندانستی
تهی از هر شرابی جام و ساغر میشود روزی
زمین و آسمان را درنَوَردی غافل از اینکه
حضورت خاطراتی بینِ دفتر میشود روزی
اگر شاهی اگر مضطر، اگر از کُلِ دنیا سَر
دو چشمت منتظر بر حُکمِ داور میشود روزی
به دنیا ناز کردیم ونفهمیدیم دلهامان
جدا از جان و مال و شهر و دلبر میشود روزی
صدایِ خنده هایِ عشق را کُشتیم و بی پروا
سفر کردیم تا مرزی که کشور میشود روزی
تمامِ یادگار ِ ما، میانِ دفترِ دنیا
فقط در یک غزل ثبت و مصوَر میشود روزی
همان شعری که دروصفِ خدایِ عشق می خواندیم
یقین دارم روایت سازِ دیگر، میشود روزی
معصومه یزدی
شانه وقتی ماه زیبا رو به گیسو می زنی
غافل از هر جا نمک بر زخم شب بو می زنی
خوان لب هایت کم از محدوده ی خوانسار نیست
با لبانت طعنه بر قاموس کندو می زنی
بسته ام دروازه ی دل را چگونه ماه من
با در بسته درون سینه اردو می زنی؟
سینه ام خون است و داری روی موج خون دل
زورقت را ناخدای مست پارو می زنی
من که عمرم را به پای چشم مستت ریختم
می کُشی وقتی دم از مجنونی ِ او می زنی
من به عاشق بودنت شک کرده ام از بس که در
پیش چشم زخمی ام حرف دو پهلو می زنی
آرزو دارم نمیرم تا تماشایت کنم
دلبر مغرور ، وقتی بر خدا رو می زنی
محمد علی شیردل