چون به عشق افتاد دل از بندِ زندان، غم مخور
بویِ جانان میرسد از بادِ کنعان، غم مخور
دستِ تقدیر ار گره زد رشتهی امید را
میگشاید لطفِ حق در وقتِ احسان، غم مخور
پرده از رخ برنمیدارد اگر امروز یار
فاش گردد سرّ عشقش در بیابان، غم مخور
زخمِ تهمت گر نشیند بر تنِ معصومِ عشق
بر نمیدارد ز جا نامِ سلیمان، غم مخور
گرچه چاه افتادهای امروز با زنجیرِ غم
میرسد صبحی که آیی سویِ دیوان، غم مخور
خوابِ تفسیرش دهد روزی به دلهایِ صبور
رازِ رؤیا میشود آخر نمایان، غم مخور
هر که را در بندِ زنجیرِ هوس، دنیا گرفت
عاقبت آزاد گردد در پریشان، غم مخور
مردِ دل باخت از آن رو شد عزیزِ مصرِ جان
کز وفا بگسست از دنیایِ نادان، غم مخور
رویِ زیبایِ حقیقت در نقابِ رنج بود
عاشقِ صادق شود بینا به طوفان، غم مخور
چون به اشک افتاد چشمت از جداییهایِ یار
میرسد روزی که یاری گردد آسان، غم مخور
راهِ معراجِ محبت از رهایی میرسد
گرچه در زندانِ صبر استی، پریشان غم مخور
گر کند عالم ملامت، صبر کن در امتحان
بوسهگاهِ دل شود دیرِ مغان را، غم مخور
چون بدانی در دلِ هر درد، درمانی نهان
میدرخشد آفتاب از پشتِ ویران، غم مخور
گر ز چاهِ غصه سر برکرد یوسف، شد عزیز
پس تو هم برخیز از رنجِ فراوان، غم مخور
دیر اگر گردد وصالت، زود گردد عاقبت
بادهی تسلیم نوش از دستِ رضوان، غم مخور
عاقبت از خاکِ تهمت میدمد باغِ صفا
میرسد روزی که گردد وصلِ جانان، غم مخور
دلگشا را گر بُوَد در سینه سوزِ عشقِ دوست
میرسد روزی به وصل دوست داران ، غم مخور
علی حکمت اندیش
زخم هایم را
آنقدر پوشانده ام
در خاک تنم، عمیق
که دست های خون آلودش
به تمام گسل های
زمین من
رسیده است
اما
نترسید
از این ویرانی
این زلزله
یک کشته بیشتر ندارد
که منم
یک کشته در سرزمین من
سارا یوسفی
از زمانی که دلم با دل شب انس گرفت
سبز تر میخندم
شاد تر میگریم
دست میاندازم در دامن صبح
غرقه در حالت چشمان تو میمانم باز
و چه بی واسطه بر دفتر خود با خودکار
ابر گون نام تو را میبارم
پرتقالی شده امروز خیالم با تو
چه مبارک قدحی ریختهام بر جامم
تا بنوشم به امید شرری کز تو به من شعله کشد
رو به رویت هستم
با دلی صیقلوار
رو به رویم بنشین
با دلی آینهوار
تا بسازیم ابد را با هم
مهدی مزرعه
میانِ برگهای کتابی
که زمان از یادش رفته بود،
برگی یافتم،
پژمرده، اما هنوز گرمِ دستانِ تو.
بویِ تو،
مثل نسیمی که از خوابِ کودکی میگذرد،
در مشامم نشست.
و من
در صدای خشخشِ آن برگ
زمزمهای از رفتنِ تو شنیدم...
سالها گذشته بود،
اما هنوز گوشهی چشمِ برگ
ردِّ بارانِ روزِ وداع را داشت.
کتاب بسته بود،
اما صفحهای در دلم
همچنان باز مانده بود.
تو رفتهای
اما هر بار که ورق میزنم،
جهانی از تو
از میانِ کلمات برمیخیزد،
و مرا
به فصلِ ناتمامِ عشق میبرد...
امین افواجی