باران نرسید و فریادها ز آسمان گذشت
هر دیده در خیالِ نمِ باران ز جان گذشت
اما عجب که غیبتِ آن یارِ بینشان
دلها نه سوز فکند، نه آهی ز جان گذشت
او سالهاست رفته و عالم ز او بیخبر
در خوابِ صبحِ کاذب و در وهمِ نان گذشت
من ماندهام که بیقدَمش روزگارِ من
چون دشتِ بیبهار، به حسرت نهان گذشت
ای جانِ من، ظهورِ تو بارانِ رحمت است
بیتو تمامِ عمر به خشکیِ روان گذشت
عطیه چک نژادیان
ز اشک و آه هم شوری دگر دارد دلِ عاشق به هنگامه
نمک در چشم میسوزد ز آه و نالهی مجنون
اگر بر آسمان باشد غبار تیره بختِ من
چو خورشید فروزان میدرخشد از زمین گردون
به خون دل مشو آلوده دامان که میخواهد
ترا با خون رنگین دست و تیغ و خنجر گلگون
ز فضل خاک پایت دیدهها را نور میبخشد
که دارد نسبت خاک درت از اشکِ ما افزون
ز فیضِ گریهام خون میچکد از غنچهی دلها
به جای لاله میروید ز خاکِ کشتهام بیرون
به محشر گر ز خاکم سر زند مُهر خموشیها
ز خون دل کند مژگان من فوارهی هامون
ز رَشک نالهام ترسم که نامت را اثر بخشد
که از ذوقِ فغان بر خویشتن پیچیده باشد خون
چنان افتادهام از ضعف در تقریر بیتابی
که بر تن نقش دیبا میتوان بستن به صد مضمون
چنان ترسیدهام از ضعف، کز بیم گرفتاری
به دست رعشهدارم دست بر سر پنجه در مجنون
به یاد لعلِ سیرابش چنان تنگ است دلها را
که در هر قطره خونابم دلِ پر حسرتم محزون
پیام هاشمی
صندلیِ غایبِ روبه رو
لحظه های تلخ بدونِ گفت و گو ...
خیالِ خالی تو
و تنهایی دونفره ام
هاشور زده اند
زندگی را
خمیده شدم
از سکوت
از سایه ی استوار روی دیوار
از نبودنت....
نفس نمی کشد
صندلی ام
برگرد و ببین
و دیوارها
قد می کشند
هر شب
از خاطره ی کوتاه تو ....
سمیه مهرجوئی
اشک و سکوت
خلاصهی دردم بود،
و
راهی که از میانِ من میگذشت
نه برای شکستن،
که برای فهمیدن
کِش آمد
در روشنایِ کمرنگِ سحر
من
در میانهی این رفتوبرگشتِ خاموش
قد کشیدم،
مثل درختی
که از دلِ خاکِ خسته
اما
محکم
برمیخیزد
شب
تمامِ سایههایش را آورد،
من
ایستادم
نه برای جنگ،
برای اینکه بدانم
چقدر روشنم
وقتی
هیچ چراغی نیست
باد
نامم را گفت،
و اینبار
من شنیدم
که در میان این همه فاصله
صدایی هست
که از من میآید
و
به من برمیگردد
جمیله اتکالی شربیانی
هربار به تو فکر می کنم
می ایستم
رو به روی مهتاب
تا از مرز ماه بگذرم
که شهابی
پیشانی شب را شکست
نور خالص آبی ات
به تنم خورد
تا هر سحر
سیر از عطر نفسهایت شوم
معظمه جهانشاهی