گفته بودم روزهای خوب کم کم می رسد

گفته بودم روزهای خوب کم کم می رسد
بر لبان تشنه ات باران نم نم می رسد

ای گل باران زده از اشک حسرت غم مخور
موسم عیش تو هم فردای خرم می رسد

بین که هر کس که ترا آزرد آخر شد ذلیل
اندک اندک نا نجیبان را شب غم می رسد


غم مخور جانا که انسان را رعایت کرده ایم
از پس صبرو شکیبایی ظفر هم می‌رسد

تا به کی خورشید ماند در پس ابر سیه
روز روشن از پی این ابر مبهم می رسد

زین به پشت و پشت بر زین روزگاران بگذرد
بار دیگر روزگار خسرو جم می رسد

بشکفد گلهای زیبای امید و آرزو
فصل عطر افشانی گلهای مریم می رسد

می دهد عطر بهار و بوی باران این غزل
جوهر شعر (محرّم) چون ز شبنم می رسد

سید محمد رضاموسوی

در نگاهت همه شب غوغا بود

در نگاهت همه شب غوغا بود
سنگدلی در رخ تو پیدا بود
خار مژگان توام خونین بود
بر سر عشق تو صد بلوا بود
شسته بودم ز تو دل مدت ها
گر چه طفلک دل من شیدا بود
داده بودم دل خود را به تو من
دل که در حسرت تو تنها بود
در فراقت چه کشیدم بی تو

شاهد اشک من آن شب ها بود
من دل ساده یقین کردم زود
موج آن دیده که چون دریا بود
کاش که چشمان توام می‌فهماند
که وصال من و تو رویا بود
رفتی تو و از غصه ی تو ویران شد
دل که منزلگه این غمها بود
بی تو من قبله ی خود گم کردم
دیده ام سجده گه بت ها بود
دل من در طلبت خون می‌خورد
خم مژگان تو بی پروا بود
بی تو آن شب دل من تنها بود
بی تو بودم غم تو با ما بود
برده بودی تو مرا از یادت
از لبت خواهش من بی جا بود
بی تو بگذشت دریغ هر روزم
هر روز دلم منتظر فردا بود
دل که کارش همه شیدایی بود
در به در در پی آن لیلا بود
مانده ام در عجب از چشمانت
او که لطفش همه جا بر پا بود
من خراب تو و چشمان تو بودم لیک
دلم آواره به صحراها بود
آنقدر غرق تو بودم در عشق
که دلم یکه ترین رسوا بود
دل شکستن نه برازنده ی توست
گر ((مسلمان شده ))یا ترسا بود

نادر خدابنده لویی

ای خدای بی‌نشان، پیدا ز هر پنهان تویی

ای خدای بی‌نشان، پیدا ز هر پنهان تویی
در سکوت جان و دل، فریاد بی‌پایان تویی

ذره‌ای گر نور تابد، از فروغ روی توست
کوه اگر در رقص آید، مست آن پیمان تویی

هر دلی در جستجوی چشمه‌ی دیدار توست
هر دعا در اوج شب، آهنگ «من، آنم تویی»

نه قلم یارد، نه لب گوید، نه اندیشه رسد
چون سخن از توست، خود گویی که بی‌امکان تویی

حسین ملا

رویِ شن هایِ کویر

رویِ شن هایِ کویر
یه نهال به اسمِ تو کاشتم
نهال هیچ وقت نداد جوونه
من عکسشو تو ذهنم داشتم

از وقتی فهمیدی عاشقم چه ها نکردی
از عمد منو غرق کردی تویِ دریایِ دردی


بی تو دل شد همنشینِ این درد
دردی که آخر تو رو از من جدا کرد

چشماتو رو غیره من چطور نبستی ؟
آتیش زدی همه دنیامو هستی

بی تو دقیقا شبیه یه تفنگِ پُرم
من هر روز از خودم تیر میخورم

نمیدونم چرا درده این عشق رو خودم خواستم
این تصمیم نبود؛ دستور بود به پایِ تو واستم

تو عوض شدی
من موندم همون آدمِ سابق
تو دریایِ خاکستری رنگ
با یه قلم کنجِ یه قایق

همون که با یه بله
اونو دادی به باد
بی هیچ خاطره ای
اونو بی هوا بردی ز یاد

همون که فقط هوای تو رو تو سینه داره
واست تو آسمونا اشک ابرو در میاره

همون لحظه‌ای که از من رد شدی
درگیر یه حسِ مبهم شدم
نه همراز نه همراه نه همدم
واسه یک عمر بدونِ هم شدم


علیرضا دربندی