مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
هنگام هوس وضع من و یار یکی نیست
حال همه در لحظه ی افطار یکی نیست
از تک تک اجزای قفس شاکی ام اما
نوع گله ام از در و دیوار یکی نیست
"غلامرضا طریقی"
آن آینه زنگ می خورد، می دانم
این رابطه رنگ می خورد، می دانم
مژگان تو تیر است و دل من هم سنگ
تیر تو به سنگ می خورد، می دانم
"احسان افشارى"
شاید از یاد هم رفته باشیم
اما بهار؛
ناجوانمردانه؛
همهی گذشته را زنده میکند...
میدانی انسان با چه میمیرد؟
با خاطرات...
| چیستا یثربی |