با رفتن خود نقشه ی آزار کشیدی

با رفتن خود نقشه ی آزار کشیدی

بر صفحه ی دل غصه ی بسیار کشیدی


بین من و احساس خود از آهن و فولاد

بی رحم، چرا این همه دیوار کشیدی؟


"جواد مزنگی"

ای انکه پس از ما به جهان در راهی

ای انکه پس از ما به جهان در راهی
می دان که جهان پر است از زیبایی
زشت است اگر توُاَش پنداری زشت
زیباست گر تو باز می فرمایی

ای آنکه پس از ما به جهان میکوشی  
می کوش به راه مستی و مدهوشی
فرقی نکند چه میخوری می پوشی
امّا بنگر چه باده ای می نوشی

ای آنکه پس از ما به جهان غم داری
نیکو بنگر که از چه ماتم داری
غافل شده ای از آنچه داری با خویش
در ماتم آنی که چه ها کم داری... 


"مجتبی کاشانی"

من کدامم هستم ؟

من کدامم هستم ؟ 
پیری ام ؟ 
یا جوانی ام ؟ 
وقتی مرا می بوسی 
به چه می اندیشی ؟ 
به این که پیرزنی را بوسیده ای 
که زمانی 
زن زیبای جوانی بوده ؟ 
یا زن جوانی را 
که پیر شده ؟ 


رویا شاه حسین زاده

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یارب این تاثیردولت ازکدامین کوکب است


تابه گیسوی تودستِ ناسزایان کم رسد

هر دلی ازحلقه ای،در ذکر یارب یارب است


"حافظ"

نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است

نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است
همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است

خدا کند که نبینم هوای تو ابریست
ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است

همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست
همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است…

بتاز اسب خودت را ولی مراقب باش
که شرط ِ بردن بازی سلامت شاه است

نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت
گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است

به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند،
که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است

ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل
شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است

به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست
که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است

قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد
عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است
تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛
که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است   

رویا باقری