به عَبث چشم به راهم.

به عَبث
چشم به راهم.

می دانم،
از بی راهه ها
خواهی آمد
ای عشق...
ای عظیم حادثه...
ای شط شکوه...

به شاهراه چشم ندارم
آری ازبی راهه ها
ناگهان
خواهی آمد
ای عشق...
ای اتفاق ناگهان...!



کریم شاهسون

من برای با تو بودن جستجوی تازه می‌خواهم

من برای با تو بودن جستجوی تازه می‌خواهم
خالی از عشق زمینی و شروعی تازه می‌خواهم
عاشق عشق درونم،عاری از رنگ و ریا
سرزمین عشق من عاری تر از هر مدعا
اندرونم آتش عشق است و مهری تاخدا
وسعت دریای احساسم بود بی انتها
ساز احساسم دوباره کوک کوک از عشق تو
مهر بی پایان عمرم خانه زاد عشق تو
آفتاب حسن می‌تابد به دلهای حزین

عاقبت گل می‌دهد گلزار عشق آتشین

محمد رضا الهی

برای من همه اوقات نوش دارویی

برای من  همه اوقات نوش دارویی
درود بر تو که بی شک نمونه بانویی

طراوت از همه اجزای چهره می بارد
دهان و  چشم ،مژه، لب ... چه طرح نیکویی

اصول منطق و تندیس رفته زیر سوال
چه طرح و نقش شگفتی ، عجب قلم مویی

شکوه قامت تو بس که سایه افکنده
جهان گرفته ز آن جلوه های جادویی

خدا اگر چه ز آدم ستانده رضوان را
بهشت چشم تو داده ست بهر دلجویی

همین که رد شدی از ما زمان توقف کرد
درود بر تو که بی شک نمونه بانویی

نادرفیروزی

ملافه‌ای روی سرم می‌کشم؛

ملافه‌ای روی سرم می‌کشم؛
روی تاریک‌ترین زخم‌ها
و خصوصی‌ترین افکارم…
روی
«دلهره‌ای که هنوز نامی ندارد»
ولی سال‌هاست که می‌شناسمش.

همانی که هر شب
در انعکاسِ نورِ سرد گوشی،
پشت طعم تلخِ آلپرازولامِ دو،
میانِ دودِ سیگار و بخار چای داغ ،
خودش را پنهان می‌کند؛
تا مبادا کسی بفهمد
چگونه از درون فرو می‌ریزم.

لبخندم
با صدای نازک و نرمِ کودکی ده‌ساله
به صورتم دوخته شد؛
تا مبادا ترس
دنیایش را فرو ریزد …

شب را دورِ خود می‌پیچم،
مثل خاطره‌ی پتویی کهنه
که تنها من معنایش را می‌دانم.

افکارم
در تاریکی پنهان می‌شوند،
ولی خاموش نمی‌شوند؛
زیر همان ملافه نفس می‌کشند،
قد می‌کشند،
و هر شب
درد را جور تازه ای پنهان می‌کنند .

در جایی میانِ ترس و امید نشسته‌ام؛
جایی که انگار خدا
نفس‌هایش را آرام‌تر می‌کشد
تا تپشِ بی‌قرارِ قلبم را
بهتر بشنود.

و زیر آن سپیدیِ امن،
در حال جمع کردنِ شجاعتی هستم
که روزی بی‌لرزش و ترس
سرم را بالا بیاورم
و بگذارم نور،
حتی اگر اندک،
حتی اگر لرزان،
خشت به خشت،
مرا از نو بسازد.


شیرین عنایتی