ماه رخسارت درخشید و درخشان یاسمن9/9

ماه رخسارت درخشید و درخشان یاسمن
بارش باران عشقت بر سر و جان و بدن

هر نسیمی می‌ وزد از کوی تو آرام جان
می‌برد دل را به سوی کوهسار و نسترن

جور تو شیرین‌تر از شهد است در کام و زبان
نرگست دریای نور و، هم نگاهت کوه‌کن

می‌نوازد روح را آن نغمه‌های بی صدا
می شود آیینه‌ای تا من ببینم خویشتن


محمدرضا گلی احمدگورابی

اسیر چشم سیاهت شدم ، غزل سازم

اسیر چشم سیاهت شدم ، غزل سازم
تو شاه بیت غزل ها شدی ،سر افرازم

پرنده ام به خیالم در آسمان توام
هوای آبیِ رویا به فکرِ پروازم

قشون نکش که مرا طاقت و دوامی نیست
به پای عشق تو تسلیم محض و سربازم

روان شده غمِ دوری چو رودِ کارونم
و مثل غربتِ شب‌هایِ گرمِ اهوازم

بهار بودم و حالا خزانم و سردم
کلاغِ لالِ درختم... نهفته شد رازم

بدون ساحل امنت به صخره می کوبم
شبیه موج غریبی ، شکسته می تازم

به هر نفس غزلی تازه می تراود جان
که بی هوای تو زخمی تر از نی و‌سازم

رفیق دل شده شبگردی و خیال و سکوت
به این رفاقت خود بی دلیل می نازم

حصار می کشم آخر به دور قلب خودم
بدونِ یاد تو ... تنهاترین غزلسازم


سمیه‌ مهرجوئی

روی حرفم مانده ام هنوز

روی حرفم مانده ام هنوز
مهر را به مهربانی
آبان را به باران
و
آذر را به انار...

گفته بودم از قبل
وصلت ما
خانوادگی است...


علی افشاری اردکانی

چو نگاهت به دلم زد، شرری شانه کشید

چو نگاهت به دلم زد، شرری شانه کشید
آتشِ عشق ز هر سو به تپش خانه کشید

چشمِ مستت چو درافتاد به جانم ناگاه
هستی‌ام سوخت و مرا جانبِ ویرانه کشید

مستی از لعلِ تو آموختم و مستت شده‌ام
خُمر عشقت قدمم را، به مِی‌خانه کشید


جرعه‌ای از لبِ شیرینِ تو نوشم دادند
رازِ پنهانِ دل از پرده به افسانه کشید

گفتم ای ساقیِ جان، یک نفَس از ما بِدریغ
خنده‌ای کردی و آن خنده به پیمانه کشید

دست در گردن من بردی و ناگه چنان
طَرْب در سینه‌ی من جوششِ جانانه کشید

شبِ‌تیره‌دلِ من نزدِ نگاهت بِگُذشت
نورِ رویت سحری تازه به کاشانه کشید

باد در دامنِ گیسوی تو آشفته شده
ماه از آن حُسن، رهِ خویش به پنهانه کشید

بوسه‌ای دادی و از شوق، نفس‌بُر شده‌ام
عشق بر گونه‌ی من بوسه‌ی رِندانه کشید

من و تو در دلِ آن شب، چه شورافکن بود؟
که چنین چرخِ فلک قرعه به فرزانه کشید

صبحِ وصل آمد و اندوه ز دل دور فُتاد
سایه‌ی غم ز تو برکند و به ویرانه کشید

این همه شوق که در بسترِ تو می‌روید
از همان بوسه‌ی پنهانِ به می‌خانه کشید

مهدی سنایی