گذار تــــــا بسوزد جنگل ز شاخ و ریشه

گذار تــــــا بسوزد جنگل ز شاخ و ریشه
شاید کـــه پر گشاید پروانه ای به بیشه

بگذار تـــــــا بگرید ابری بــــــه شور آذر
شاید تنش بشوید از زخـــــم غم همیشه

بگذار تا پرستو سوزد بـــــــــه بی خیالی
آندم که پرتو ات را دوزی بـــرون شیشه


بگذار تا بخندد هـــر کس کــه شعله افکند
بر برگ خشک جنگل تا خون خورد همیشه

فرهاد عاشقان را خسرو دهـــــد فریبش
شیرین لبان نشاید بــــر کوهکن به تیشه

بگذار و بگذر از خــود، ای خفته در زمانه
در خواب ماندگان را کی عقل بوده، پیشه

خواهم سعادتی را بـــــر مردمان مظلوم
آخر سر آید این غم از بنه و کنه و ریشه

سعادت کریمی

ورق دیگری از زمزمه روشن پاییز اینجاست

ورق دیگری
از زمزمه روشن پاییز اینجاست
که در هزار رنگ جادویی لحظه ها
می تابد
از کوچ بلند برگ ها
تا سکوت غریبانه یک باغچه
سایه های اندوه
در تن ثانیه ها می چرخد
گاهی با تپش های غروب
سینه سرخی تنها
گل آذین شب خاطره هاست
گاهی از کوچه بازی های قدیم
بوی دلتنگی روزگار رفته را می شنوم
گاهی در این موسم زیبای خزان
غبار از چهره آینه ها می روبم
تا طلوع لبخند تو
راهی است
جویبار صبح می آید و
از گره خوردن چشم ها
با آبی بی کران دورها
با پهنه پاک مهربانی
راهی است
و ترنم رنگی یک عشق
تا جشن حضور تو
و تماشای هیاهوی خزان
از بالکن رویایی دل ها
و هوای خیالی تازه
که از بام و در این خانه
فرو می ریزد


عبدالله رضایی

تنهایی،

تنهایی،
معبدی‌ست از خویشتن،
که در آن
خدا به زبانِ سکوت
سخن می‌گوید.

و سکوت،
فریادی‌ست از انسان،
که در آن
روح بی‌واسطه
با حقیقت روبه‌رو می‌شود.

و حقیقت،
تصویری‌ست از درون،
که در آن
آینه
به راز بدل می‌گردد.

و آینه،
تصویری‌ست از تو،
که در آن
تنهایی را
به تصویر می‌کشد.


مهرداد فرزامی فر

از همان لحظه که چشمم را به او انداختم

از همان لحظه که چشمم را به او انداختم
کلبه‌ی غم را خودم آجر به آجر ساختم

دوْر دستم بود و پشتم گرمِ او، آن روزها
شعرهای تازه می‌گفتم، به غم می‌تاختم

بعد از آن شب، اتفاقی دیدم آن آیینه را
آشنا میزد ولی آن شخص را نشناختم

بار اول که نگاهت کرد چشمم، گفت عقل:
قایق دل را به گردابی عظیم انداختم

عقل و دین و قلب و دنیا را قمار عشق برد
باز بازی کردم و این‌بار "خود" را باختم

حبس در زندان تنهایی شدم، لعنت به من
کلبه‌ی غم را خودم آجر به آجر ساختم

علیرضا عبدالملکی

ما به هر کس اعتماد کردیم، دل ما را پر از خون کرد

ما به هر کس اعتماد کردیم، دل ما را پر از خون کرد
طبیب وار آمدش اما، همانی کرد که طاعون کرد
به نام عشق، صد پیمانه از زهری فریبم داد
که من را جان خود خواند و دلم را سخت افسون کرد
چه داند این جهان معنیِ یک دل‌دادن صادق
همه در جستجوی عیش، مرا با عشق محزون کرد
رفیقان از خدا خواهم نفهمید گفته‌ی من را
که با دردی جدید از راه، قدیم از سینه بیرون کرد
خداوندا! اگر این درد، سهم و قسمت من بود
بگویم شکر که این قسمت، مرا از درد قارون کرد


علی انتظاری میبدی