تو گَسی...

تو گَسی...
مثل هوای پس از بارانِ پاییزی،
مثل پوست خرمالو
بر لبانِ آفتاب


هومن‌ نظیفی

و خیال،

و
خیال،
آن پرنده‌ای
که بعد از رفتنت
هرگز
فرود نیامد...

و آسمانش
چه بی‌رحمانه،
هر روز
بی‌کران‌تر
می‌شود.


حیدر ولی زاده

اگر چه قاصدک اینجا به دست باد می رقصد

اگر چه قاصدک اینجا به دست باد می رقصد
ولیکن هر کجا باشد بسی ناشاد می رقصد


در این باغ پر از آفت توازن نیست می بینی
که اینجا شاخه های سرو با شمشاد می رقصد

جهان همچون عروسی مانده در بازی قدرت ها
که اینجا پا به پای او دوصد داماد می رقصد


از این شیرینی دنیا دیابت شد نصیب من
برو خسرو پی کارت که این فرهاد می رقصد


نمیدانم کدامین درد را پنهان کنم از خویش
که اینجا هر که شد از این جهان آزاد می رقصد


جهان آیا خبر دارد در این تاریکی مطلق
که این جا واژه‌های مرگ در ارشاد می رقصد


هزاران داد را ما در گلوی خویشتن خوردیم
برای آنکه اینجا دمبدم بیداد می رقصد


علی آراسته

چشم‌به‌راهِ کدام قاصدک بنشینم،

چشم‌به‌راهِ کدام قاصدک بنشینم،
که خبرِ آمدنت را برایم بیاورد؟
من، در گوشه‌ای از جهانِ تاریک،
دل بسته‌ام به نوری از دوردست‌ها،
که نشانی از حضورِ تو دارد
و امیدی برای لمسِ دستانت.

باران ذبیحی

باید که بر این عهد بمانم ، به گمانم

باید که بر این عهد بمانم ، به گمانم
چون گشته عجین با تو جهانم ،به گمانم

تا گم نشوم در دل تاریکی این شب
باید به دهی راه نشانم ، به گمانم

فرهادم و جز دیدن تو نیست امیدم
شیرین منی ، راحت جانم ، به گمانم

رفتی و پس از رفتن تو غم شده مهمان
من چشم به راهت نگرانم ، به گمانم

آسیمه سرم بی تو در این شهر پر آشوب
آتش زده ای بر دل و جانم ،به گمانم

با ناوک مژگان زده ای تیر و من اما
مجنون دو ابروی کمانم ، به گمانم


چون می گذری از من دل خسته نگارم
از دوری تو رنگ خزانم‌ ، به گمانم

سعید صفرزاده