«به نام تو که در منی»
من از تو نوشتم،
بیآنکه بدانی،
که جوهرِ نامت
در رگ واژههایم میدوید.
تو،
نه آفتاب بودی،
نه ماه،
که هر صبح و شام بیایی و بروی
تو،
آتش نهان در سنگِ وجودم بودی
که جرقهاش مرا شاعر کرد.
هر بار که دلم به تپش افتاد،
گمان کردم عشق است،
اما تو بودی
که از درون،
خودت را به یادم میآوردی.
ای حضورِ بینام،
ای عاشقِ پنهان در جان،
به کدام دعا رسیدم که
تو در من حلول کردی
و من،
دیگر خودم نبودم...
اکنون،
در هر نگاهِ معشوق،
تو را میبینم
در هر لبخندِ صبح،
تو را میچشم.
من در تو گم شدم،
چنان که قطره در دریا
و دریا در خیالِ باران.
الهه سعادت
نسیم آرام بر برگِ درختان
نوای سبز میخواند به باران
دل خورشید در آغوشِ سپیده
شکوفا میشود با صبحِ دیده
پرنده در دلِ جنگل رهاست
صدای زندگی در هر صداست
زمین با رنگها لبخند دارد
دلش از مهرِ ما پیوند دارد
درختان با نسیم، آواز خوانند
دل شب را به رؤیاها کشانند
پر از رنگ است دشتِ بیکرانه
که میتابد درونش نورِ خانه
صدای رود، آرام و دلانگیز
دلش با سنگها دارد گریز
تو هم چون برگ، اگر خاموش باشی
طبیعت با تو میسازد تماشی
درون خاک، امیدی تازه جوشد
که از هر ریشه، یک رؤیا بیروشد
بیا با برگها همدل شویم
که شاید ریشه را پیدا کنیم
مصطفی روحی خلیل آباد
این همه پاییز
اطاقها همه سرد
بخاری می لرزد
آب بی بخار
رنگ تو کجاست؟
روی میز
فنجانی ست خالی
از حرفی نگفته
حیف نیست
که زمان
در سکوت خود می پوسد؟
اما ناگهان
دستی بر شیشه
ردی از آفتاب زا
بر دیوار می کشد
چای
نفسی می کشد
و نام تو
در گوشه اطاق
بیدار می شود.
اما آن گرما
چه زود می گذرد
مثل نوری
که از پوست برف
عبور کند.
دیری نمی پاید
و سایه ات
دوباره
در چینی سرد فنجان
حل می شود.
و من
می مانم
با بخاری خاموش
و بویی
که دیگر نیست.
اما شاید
در آنسوی باد
شعله ای مانده باشد
که هنوز مرا به یاد دارد.
به صدای خاموش خاک گوش می دهم
شاید
از لای ریشه های سرد
دوباره
رویایی سبز
بر خیزد.
دکتر محمد گروکان
تنها گزینهام سکوت بود.
نیرویی نبود
که مرا به نیروانا برساند،
تا بال و پرم باشد
در قفسی
به وسعت پروازِ بیکرانِ سیمرغ،
و دیدنِ خویش در ژرفا...
دردی ژرفتر از من، در من،
اژدهایی در بند،
رها شده، آتشبار!
که جان ودل به هم آمیخت،
گدازههای بیواژه
در کالبدی از هم گسیخته...؛
راهِ رهایی را در بندِ بندِ من میجست،
مرا، دربند نیز...
ناگریز
از تاجگاهی که بر سر دارم
و پندارِ پادشاهی!
دیگر،
رنجِ از دست دادنت را، حتی
از یاد بردهام.
از دست رفتنم
چشمانِ راهپویِ خستهام
رفتنم را بر دوش میکشم
بی تو.
تو نمیفهمی...
دم به دم،
دم میدمم در خویش
تا برآورم سوزناک فریادی ابدی
در بزنگاهِ مرگِ تو،
که تو را میخواند.
من، به من مینگرم
و به تو میخندم:
چه بیهودهست،
دمی بودن
که تو میگویی:
«چنان باد!»
تاج از آن تو
دیگر
نبودنت
تنها گزینشِ من است.
در شبی که ستارگان، ناپدید
و تندری
در آخرین فریاد میغرد
در سکوت بیپایان:
من
.
میخک
.
تابوت.
.
.
.
و... هیچ.
حجت اله یعقوبی