رفتهام از شهر گرم جنوب،
از دل شرجی پُرخاطرهها؛
و دلم هر شب
میدود تا همانجا
که غروب
روی کارون
آینه میشد در آب سیاه شبها.
دلتنگم…
دلتنگ دورهایها،
حرفهای خودمانی بیبهانه؛
لیوانهای چای داغ،
خندههای کوتاه،
رفاقتهای ساده و صمیمانه.
دلم جا مانده
لابهلای بوی ماهی تازه
در بازار عبدالحمید؛
میان کوچهپسکوچههای کاوه
که باد
طعم نمک و دریا را
تا دوردستها میبُرد.
شبهای انوشه…
چه زنده میزد نبض شهر
در تاریکی آن خیابان؛
و فلافل داغ عبدو
چقدر
طعمی شبیهِ آغوش داشت.
و من
هزار کیلومتر دورتر
هر شب
به کودکیام برمیگردم؛
به اتاق دنج آخر،
به بوی دمپختِ مادر،
به صندوق زیورآلات بدلی
که صداش
شبیه خندههای بیغم بود
وقتی آرام
درش را باز میکردم.
یادش بخیر…
عشق کهنهای
در گوشهای از دل
هنوز
زیر خاکستر سالها
میسوزد آرام.
و حالا
اینجا
جایی که زبانش را نمیدانم،
مینشینم لب بالکن مه گرفته
با فنجان چایی که بوی تنهایی دارد
و هر جرعه
مرا برمیگرداند
به شهری
که هرگز
بازگشتپذیر نیست.
مهستا هفت شایجانی
گرچه، پشت سرمان نابِ دلم حرف زیاد است
بی نام تو بازارِ همه زندگیم سخت کساد است
تــو لـب بگشـا حادثـه در عشــق به پــا کن
که هر سخنت ، بر تـنِ این عشق مفـاد است
تــا جــانِ تــو بر حلقه ایِ زنجیــرِ مـن افتاد
جــز تو به تنم جامـه یِ هر عشق گشاد است
تا نـامِ تـــو در حــادثه یِ عشــق درخشیـد
نامِ همـه عشــاقِ جهـان جملـه به باد است
ای وای از ایـن فاجـعه ، ایـن چشـم براهـی
از تو یه نفـس فاصـله افسـوس زیـاد است
جـز تو به خدا نیست جهـان و مـه و ماهی
آغوشِ تـو هم خانـه و هم شهـر وبلـاد است
ساناز زبرشاهی
من چیده ام تو را از آسمان ستاره ای پری
خورشید را طلوع کرده ای و بهانه ای پری
چشمان رنگی و دریای آبی و پر احساسی
بگذار قدم بروی چشمانم تو بهانه ای پری
شاهین و عقاب و فرشته ها و این ملائکان
سیمرغ قرین گشتی وتو هم نشانه ای پری
با رقص بنفشه و باران هم ،هم قرین شدی
درفصل باران هم نشسته ای فسانه ای پری
شوری بدل نشست واز ذوق تو هم درابیات
هر نقشی را که کشیده ام تو جوانه ای پری
زیباترازهرطاووسی و قرقاول های این چمن
هررنگی را هم که توبسته ای یکدانه ای پری
باجعفری هم هم سخن گشتی و تو هم وطن
از حافظی هم الهام گرفته ام پیمانه ای پری
علی جعفری
گفت مجنون در کوچه میمانم شبی
تا که اید از سوی لیلی برایش مطلبی
گفت شاید دم صبح از لیلی خبر
لیک باز نیامد از سوی لیلی نظر
آنقدر در کوچه ماند تا خورشید دمید
آفتاب حس رویش با نور صبح ندید
گفت می مانم شاید بحر کاری ایدش
آفتاب افتاد بر او زلف تارش سایدش
آنقدر ایستاد تا آفتاب گشت عمود
مردم شهر جمله گشتند در سجود
اما باز نشد باز نامد لیلی از در برون
گشت مجنون دلش سرشار از جنون
باز چشم شب تار شد ولی باز هیچ
گفت مجنون به خود بیخود مپیچ
گر که لیلی اینقدر سهلش بدی
می چنان داستان مجنون شدی
داستان لیلی و شب های من
همچون تیری بر جان من
این همه آدم ز بهر اوست منتظر
تا که آید بیرون شبی لیلیش ز در
من در این شهر همچو مجنون شیدا شدم
گم شدن از مردمان تا ز خود پیدا شدم
سهل عمرت دریا با می و ساقی گذشت
عمر ما در پی ساقی و میخانه هشت
سیاوش دریابار
به فلک نگریستم و دل به چرخ افکندم در نهانستان
هرچه دویدم از قضا، باز بازماند پایم در جهانستان
چون نسیمِ شرقی وزید بر شاخسار جانم زو بادستان
در دلِ من آتش افروخت، که نگنجد هیچ یک به گمانستان
خواستم برخیزم از خاکِ تیرهٔ رنج و آزردگی زمان
لیک تیغِ تقدیر بر سینهٔ من زد ضربهای از جنانستان
چون ققنوس از خاکسترم، پر کشیدم سوی آفتابستان
ولی هر چه بال زدم، ره به سوی روشنای جانستان
ای عشق! ای که داغت بر دلِ من چون شعلهٔ آتشفشان
بر من نشست و مرا کرد اسیر در این ظلمتِ جهانستان
به پای تو ای همایون، ای تاجدارِ آسمانستان
دل سپردم و جان دادم، همه چیز شد فدای یکتای جهانستان
نفسم اگر چه خسته است، در راهِ تو پر زد از بادستان
تا شاید در سایهٔ مهر تو پیدا کنم بهارستان
اکنون ماندهام در آستانهٔ فردا، چشم به فلک دوختهام
که شاید از این شبِ بیپایان، روشن شود راهِ ایوانستان
شایان رضاخانی