اکنون
فقط صدای تپش
در این حوالی بگوش می رسد
آواز دلم
متن کلامش
همه سخنش سبوی بشکسته
در بزم درددلان است
که آرزوی مستانه داشت
انگار
کلمات در زبان دلم پنهان شدند
و من در طول شب
خیره به ترک دیوار شده ام
به آن که یک از آنها
شروع به حرف زدن کند
دلم با خودش حرف ناتمام داشت
حالا
دارد با خودش سخن می گوید
البته مکالمهی بی صدا
تکرار مکررات پشت سر هم رسیده
در خلوت سرد سینه
دلم با خودش حرف ناتمام داشت
فرصت ،
یک قطار بود
که از ایستگاه تردید گذشت
و من
جا ماندم
با بار سنگین « اگر »
دلم با خودش حرف ناتمام داشت
اکنون این حرفها
در گنجه خاطرات خاک می خورد
زمان
این زخم های دلم را می دوزد
اما اثر دوخت باقیمانده
هنوز درد می کند
درد دل و درد درمان
هر دو بر سینه ام فشار می آورد
دلم هر شب من را
سرزنش می کند
چرا نمی گذاری حرفی بزنم
شاید سبک کنم
این بار هزار شبه سکوت را...
آن قفل کلون دلم
کلیدش همانا نجوای عاشقانه توست
تا بشکند این سکوت
حرفهای نانوشته را بیان کند
حسین رسومی
عشق !
گاهی شبیه شهری متروک است
که چراغ هایش از نفس تو روشن می شود.
و هر کوچه اش
رد قدمهایی را پنهان کرده
که هیچکس جز دل تب آلودت
جرات عبور از آن را ندارد
عشق ...
در آینه شکسته زمان
چهره ات را هزار بار
می سازد و می ریزد
تا بفهمی
هیچ رویایی
بی هزینه به جان نمی نشیند
می لغزد
میان سایه ها
میان طوفانهای بی نام
و ناگهان
در سینه ات
پنجره ای می کارد
به سمت جایی که
هنوز کسی آن را جغرافیا نکرده است
و تو
در هزار تویش می چرخی
تا بفهمی
تمام راههایی که گم کردی
لحظه ای
منتظر جرات قدم بعدی ات مانده بودند....
حسین رمضانی
زیبایی را از هیچ
به ارث برده ای
نه زمان و نه مکان
هیچ کدام
گردن نمیگیرند
و
آن لحظه های خواستن تو را.
حتی ماده های چشم ماران نیز
و حتی نوزادان گیاه،
غافل اند از دیدنت.
این گونه میگذرد
شب لعنتی.
هادی حاجی زاده
دمادم غرق خاطرخواهی ات من
همیشه عاشق همراهی ات من
تو اقیانوسی و من برکه ای خشک
خودت ماهی و حوض ماهی ات من
به من گفتی که همراهم بمانی
چراغی بر سر راهم بمانی
فدای بخت و اقبال بلندت
برای عمر کوتاهم بمانی
تو را در خواب شیرین دیده بودم
همان روز نخستین دیده بودم
دو دستان تو لبریز دعا بود
کنارت مرغ آمین دیده بودم
دوای درد ما بودی ولی حیف!
به آه سرد ما بودی ولی حیف
شش و بشها دمارم را دراورد
قمار نرد ما بودی ولی حیف
چه کس مانند من دیوانه ات شد
کنار شمع و گل پروانه ات شد
گلاویز شب و چشم انتظاری
خراب نرگس مستانه ات شد
به لبحندی امانم را بریدی
شکر گفتی زبانم را بریدی
اگرچه روزی من دیدنت بود
ستم کردی و نانم را بریدی
علی معصومی
تو را گفتم که مستی چیست تو را گفتی خدا باشد
از این پیمانه هستی دلم جانا رضا باشد
اگر ساقی به ظلمت میدهد جامم باکی نیست
که در جامم هزار اسرار باقی و بقا باشد
چه خرسندم در این دامم، که صیادش دل ما خواست
چو نیشی زد که درمانش دوای درد ما باشد
به عشق وصل عمری در پی دیدار او بودم
از آن میخانه عشقش، مرا دائم وضو باشد
به محرابش نشست این دل، به سیمایش نظر کردم
چنان در اوج گردیدم دلم در عرش او باشد
منم مسرور میخوانم دعای بیکرانش را
به وقت شما آخر نام لیلیم به دائم گفتگو باشد
مسعود موسوی